(14) اگر مرا يافتيد ...
(14) اگر مرا يافتيد ...
بالاخره ، سقراط به مرگ ، محكوم شد . اكنون او بايد خود را براى مرگ آماده كند. كسانى گرد او جمع شدند و از او خواستند كه از عقايد خود دست بردارد تا حكم دادگاه درباره او اجرا نشود.
سقراط، گفت : هرگز به حقيقت ، پشت نمى كنم . من آنچه را كه فهميده ام ، گفته ام و از آن ، دست بر نخواهم داشت .
گفتند: فقط براى نجات خود، سخنى باب ميل آنان بگو . پس از آن كه آزاد شدى ، باز به عقايد و باورهاى خود بازگرد . سقراط گفت : هرگز چنين نخواهم كرد . من مرگ را پذيرايم ، ولى دروغ را تن نمى دهم .
شاگردانش ، گريه مى كردند و ضجه مى زدند . يكى از آن ميان گفت :اى استاد!اكنون كه دل به مرگ داده اى و خود را براى سفر آخرت آماده مى كنى ، ما را بگوى كه پس از مرگت ، تو را در كجا و چگونه ، به خاك بسپاريم . سقراط تبسم كرد و گفت : پس از مرگ ، اگر مرا يافتيد، هر كار كه خواستيد، بكنيد.
شاگردان دانستند كه استاد، در آخرين لحظات عمر خويش نيز، به آنان درس معرفت مى دهد و دريافتند كه پس از مرگ انسان ، آنچه باقى مى ماند، خود او نيست ؛ بلكه مقدارى گوشت و استخوان است كه اگر به سرعت ، آن را در جايى دفن نكنند، فاسد خواهد شد.
سقراط به آنان آموخت كه آدمى ، پس از مرگ ، به جايى مى رود كه زندگان ، او را نمى يابند و آنچه از او ميان مردم ، باقى مى ماند، جسمى است كه ديگر، ارتباطى و نسبتى با انسان ندارد. از اين رو به شاگردانش گفت : اگر مرا يافتيد، هر كار كه خواستيد، بكنيد . يعنى شما مرا نخواهيد يافت تا در اين انديشه باشيد كه كجا و چگونه دفن كنيد.(34)