نظر يادتون نره



 
سالها رفت و هنوز
یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره ی عشق چه می خواهی؟
صبح تا نیمه شب منتظری
همه جا می نگری
گاه با ماه سخن می گویی
گاه با رهگئران,گاه با او
خبر گمشده ای می جویی..راستی گمشده ات کیست؟
کجاست؟
صدفی در دریاست؟
نوری از روزنه  فرداهاست؟
یا خدایی ,خدایی که از روز اول  نا پیداست.........؟
 

 

آی دنیا خسته شدم ...

گاهی دلم میخواهد بروم ....

یک گوشه بشینم ...

پشتم رو بکنم به دنیا ...

پاهام رو بغل بگیرم و بلند بلند بگم ...

من دیگه بازی نمیکنم

خدا

پيش از اينها فكر ميكردم خدا


خانه اي دارد ميان ابرها


مثل قصر پادشاه قصه ها


خشتي از الماس وخشتي از طلا


پايه هاي برجش از عاج وبلور 


بر سر تختي نشسته با غرور 


ماه برق كوچكي از تاج او 


هر ستاره پولكي از تاج او


بقیه در ادامه مطلب
ادامه نوشته

چهل حدیث زیبا

چهل حدیث زیبا از پیامبر اکرم (ص)

پیامبر اکرم (ص)

قال رَسُولُ اللّهِ (صَلَّى اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ) : لا تُضَیِّعُوا صَلاتَکُمْ، فَإنَّ مَنْ ضَیَّعَ صَلاتَهُ، حُشِرَ مَعَ قارُونَ وَ هامانَ، وَ کانَ حَقّاً عَلىِ اللّهِ أنْ یُدْخِلَهُ النّارَ مَعَ الْمُنافِقینَ.([1]) پیامبر مکرم اسلام (صلی الله علیه و آله) فرمود: نماز را سبک و ناچیز مشمارید، هر کس نسبت به نمازش بى اعتنا باشد و آنرا سبک و ضایع گرداند همنشین قارون و هامان خواهد گشت و حقّ خداوند است که او را همراه منافقین در آتش داخل نماید.

قالَ (صلى الله علیه وآله): مَنْ مَشى إلى مَسْجِد مِنْ مَساجِدِ اللّهِ، فَلَهُ بِکُّلِ خُطْوَه خَطاها حَتّى یَرْجِعَ إلى مَنْزِلِهِ، عَشْرُ حَسَنات، وَ مَحى عَنْهُ عَشْرُ سَیِّئات، وَ رَفَعَ لَهُ عَشْرُ دَرَجات.([2]) فرمود: هر کس قدمى به سوى یکى از مساجد خداوند بردارد، براى هر قدم ثواب ده حسنه مى باشد تا برگردد به منزل خود، و ده خطا از لغزش هایش پاک مى شود، همچنین در پیشگاه خداوند ده درجه ترفیع مى یابد.


بَیْنَما رَسُولُ اللّهِ (صلى الله علیه وآله) جا لِسٌ فِى الْمَسْجِدِ، إذْدَخَلَ رَجُلٌ فَقامَ یُصَلّى، فَلَمْ یُتِمَّ رُکُوعَهُ وَ لا سُجُودَهُ، فَقالَ: نَقَرَ کَنَقْرِ الْغُرابِ، لَئِنْ ماتَ هذا وَ هکَذا صَلوتُهُ لَیَمُوتُنَّ عَلى غَیْرِ دینی.([3]) رسول خدا (صلى الله علیه وآله) در مسجد نشسته بود که شخصى وارد شد و مشغول خواندن نماز شد و رکوع و سجودش را کامل انجام نمى داد و عجله و شتاب مى کرد. حضرت فرمود: کار این شخص همانند کلاغى است که منقار بر زمین مى زند، اگر با این حالت از دنیا برود بر دین من نمرده است.

4ـ قالَ (صلى الله علیه وآله) لِعَلىّ(علیه السلام): أنَا رَسُولُ اللّهِ الْمُبَلِّغُ عَنْهُ، وَ أنْتَ وَجْهُ اللّهِ وَ الْمُؤْتَمُّ بِهِ، فَلا نَظیر لى إلاّ أنْتَ، وَ لا مِثْلَ لَکَ إلاّ أنَا.([4]) رسول خدا (صلى الله علیه وآله) به امام علىّ (علیه السلام) فرمود: من رسول خدا هستم، که از طرف او تبلیغ و هدایت مى نمایم; و تو وجه اللّه مى باشى، که امام و مقتداى (بندگان خدا) خواهى بود، پس نظیرى براى من وجود ندارد مگر تو; و همانند تو نیست مگر من.


5ـ قالَ(صلى الله علیه وآله): یا أباذَر، اَلدُّنْیا سِجْنُ الْمُؤْمِن وَ جَنَّهُ الْکافِرِ، وَ ما أصْبَحَ فیها مُؤْمِنٌ إلاّ وَ هُوَ حَزینٌ، وَ کَیْفَ لایَحْزُنُ الْمُؤْمِنُ وَ قَدْ أوَعَدَهُ اللّهُ أنَّهُ وارِدٌ جَهَنَّمَ.([5]) فرمود: اى ابوذر، دنیا زندان مؤمن و بهشت کافران است، مؤمن همیشه محزون و غمگین مى باشد، چرا چنین نباشد و حال آن که خداوند به او - در مقابل گناهان و خطاهایش - وعده مجازات و دخول جهنّم را داده است.


6ـ وَ قالَ(صلى الله علیه وآله): یا عَلىّ! اِفْتَحْ طَعامَکَ بِالْمِلْحِ، فَإنَّ فیهِ شِفاءٌ مِنْ سَبْعینَ داء، مِنْها: الْجُنُونُ وَ الْجُذامُ وَ الْبَرَصُ وَ وَجَعُ الْحَلْقِ وَ الاْضْراسِ وَ وَجَعُ الْبَطْنِ.([6]) رسول خدا (صلى الله علیه وآله) به امام علىّ (علیه السلام) فرمود: غذاى خود را با (تناول نمودن کمى) نمک شوع نما، همانا که در آن درمان و شفاء هفتاد نوع بلا و آفت خواهد بود، که دیوانگى، پیسى، جُذام، درد و ناراحتى هاى حلق، دندان ها; و شکم و معده از آنها مى باشد.


7ـ قالَ(صلى الله علیه وآله): شَرُّالنّاسِ مَنْ باعَ آخِرَتَهُ بِدُنْیاهُ، وَ شَرٌّ مِنْ ذلِکَ مَنْ باعَ آخِرَتَهُ بِدُنْیا غَیْرِهِ.([7]) فرمود: بدترین افراد کسى است که آخرت خود را به دنیایش بفروشد و بدتر از او آن کسى خواهد بود که آخرت خود را براى دنیاى دیگرى بفروشد.

8ـ قالَ(صلى الله علیه وآله): ثَلاثَهٌ أخافُهُنَّ عَلى اُمتَّى: ألضَّلالَهُ بَعْدَ الْمَعْرِفَهِ، وَ مُضِلاّتُ الْفِتَنِ، وَ شَهْوَهُ الْبَطْنِ وَ الْفَرْجِ.([8]) فرمود: در سه چیز براى امّت خود احساس خطر مى کنم: گمراهى، بعد از آن که هدایت و معرفت پیدا کرده باشند. گمراهى ها و لغزش هاى به وجود آمده از فتنه ها. مشتهیات شکم، و آرزوهاى نفسانى و شهوت پرستى.


9ـ قالَ (صلى الله علیه وآله): ثَلاثَهٌ مِنَ الذُّنُوبِ تُعَجَّلُ عُقُوبَتُها وَ لا تُؤَخَّرُ إلى الاخِرَهِ: عُقُوقُ الْوالِدَیْنِ، وَ الْبَغْیُ عَلَى النّاسِ، وَ کُفْرُ الاْحْسانِ.([9] فرمود : عقاب و مجازات سه دسته از گناهان زودرس مى باشد و به قیامت کشانده نمى شود: ایجاد ناراحتى براى پدر و مادر، ظلم در حقّ مردم، ناسپاسى در مقابل کارهاى نیک دیگران.


10ـ قالَ(صلى الله علیه وآله): إنَّ أعْجَزَ النّاسِ مَنْ عَجَزَعَنِ الدُّعاءِ، وَ إنَّ أبْخَلَ النّاسِ مَنْ بَخِلَ بِالسَّلامِ.([10]) فرمود: عاجز و ناتوان ترین افراد کسى است که از دعا و مناجات با خداوند ناتوان و محروم باشد، و بخیل ترین اشخاص کسى خواهد بود که از سلام کردن خوددارى نماید.


11ـ قالَ(صلى الله علیه وآله): إذا تَلاقَیْتُمْ فَتَلاقُوا بِالتَّسْلیمِ وَ التَّصافُحِ، وَ إذا تَفَرَّقْتُمْ فَتَفَرَّقُوا بِإلاسْتِغْفارِ.([11] ) فرمود: هنگام بر خورد و ملاقات با یکدیگر سلام و مصافحه نمائید و موقع جدا شدن براى همدیگر طلب آمرزش کنید.


12ـ قالَ(صلى الله علیه وآله): بَکِرُّوا بِالصَّدَّقَهِ، فَإنَّ الْبَلاءَ لا یَتَخَطاّها.([12]) فرمود: صبحگاهان حرکت و کار خود را با دادن صدقه شروع نمائید چون که بلاها و آفت ها را بر طرف مى گرداند.


13ـ قالَ(صلى الله علیه وآله) : یُؤْتَى الرَّجُلُ فی قَبْرِهِ بِالْعَذابِ، فَإذا اُتِیَ مِنْ قِبَلِ رَأسِهِ دَفَعَتْهُ تِلاوَهُ الْقُرْآنِ، وَ إذا اُتِیَ مِنْ قِبَلِ یَدَیْهِ دَفَعَتْهُ الصَّدَقَهُ، وَ إذا اُتِیَ مِنْ قِبَلِ رِجْلَیْهِ دَفَعَهُ مَشْیُهُ إلىَ الْمَسْجِدِ.([13]) فرمود: هنگامى که بدن مرده را در قبر قرار دهند، چنانچه عذاب از بالاى سر بخواهد وارد شود تلاوت قرآنش مانع عذاب مى گردد و چنانچه از مقابل وارد شود صدقه و کارهاى نیک مانع آن مى باشد. و چنانچه از پائین پا بخواهد وارد گردد، رفتن به سوى مسجد مانع آن خواهد گشت.


14ـ قالَ(صلى الله علیه وآله): عَلَیْکُمْ بِمَکارِمِ الاْخْلاقِ، فَإنَّ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ بَعَثَنی بِها، وَ إنَّ مِنْ مَکارِمِ الاْخْلاقِ: أنْ یَعْفُوَالرَّجُلُ عَمَّنْ ظَلَمَهُ، وَ یُعْطِیَ مَنْ حَرَمَهُ، وَ یَصِلَ مَنْ قَطَعَهُ، وَ أنْ یَعُودَ مَنْ لایَعُودُهُ.([14]) فرمود: بر شما باد رعایت مکارم اخلاق، که خداوند مرا بر آن ها مبعوث نمود، و ـ بعضى از ـ آن ها عبارتند از: کسى که بر تو ظلم کند ـ به جهت غرض شخصى ـ او را ببخش، کسى که تو را نسبت به چیزى محروم گرداند کمکش نما، با شخصى که با تو قطع دوستى کند رابطه دوستى داشته باش، شخصى که به دیدار تو نیاید به دیدارش برو.


15ـ قالَ(صلى الله علیه وآله): مَنْ وَجَدَ کَسْرَهً اَوْ تَمْرَهً فَأکَلَهَا لَمْ یُفارِقْ جَوْفَهُ حَتّى یَغْفِرَاللّهُ لَهُ.([15]) فرمود: هر کس تکّه اى نان یا دانه اى خرما در جائى ببیند، و آن را بردارد و میل کند، مورد رحمت و مغفرت خداوند قرار مى گیرد.


16ـ قالَ(صلى الله علیه وآله): ما تَواضَعَ أحَدٌ إلاّ رَفَعَهُ اللّهُ.([16]) فرمود: کسى اظهار تواضع و فروتنى نکرده، مگر آن که خداوند متعال او را رفعت و عزّت بخشیده است.


17ـ قالَ(صلى الله علیه وآله): مَنْ أنْظَرَ مُعْسِراً، کانَ لَهُ بِکُلِّ یَوْم صَدَقَهٌ.([17]) فرمود: هر کس بدهکار ناتوانى را مهلت دهد براى هر روزش ثواب صدقه در راه خدا مى باشد.


18ـ قالَ(صلى الله علیه وآله): ما مِنْ هُدْهُد إلاّ وَ فی جِناحِهِ مَکْتُوبٌ بِالِسّرْیانیَّهِ «آلُ مُحَمَّد خَیْرُ الْبَریَّهِ».([18]) فرمود: هیچ پرنده اى به نام هدهد وجود ندارد مگر آن که روى بال هایش به لغت سریانى نوشته شده است: آل محمّد (صلوات الله علیهم اجمعین) بهترین مخلوق روى زمین مى باشند.


19ـ قالَ(صلى الله علیه وآله): یَأتی عَلىَ النّاسِ زَمانٌ، الصّابِرُ مِنْهُمْ عَلى دینِهِ کَالْقابِضِ عَلىَ الْجَمَرِ.([19]) فرمود: زمانى بر مردم خواهد آمد که صبر نمودن در برابر مسائل دین ـ و عمل به دستورات آن ـ همانند در دست گرفتن آتش گداخته است.


20ـ قالَ(صلى الله علیه وآله): سَیَأتی زَمانٌ عَلى اُمتَّی یَفِرُّونَ مِنَ الْعُلَماءِ کَما یَفِرُّ الْغَنَمُ مِنَ الذِّئْبِ، إبْتَلاهُمُ اللّهُ بِثَلاثَهِ أشْیاء: الاْوَّلُ: یَرَفَعُ الْبَرَکَهَ مِنْ أمْوالِهِمْ، وَ الثّانی: سَلَّط اللّهُ عَلَیْهِمْ سُلْطاناً جائِراً، وَ الثّالِثُ: یَخْرُجُونَ مِنَ الدُّنْیا بِلا إیمان.([20]) فرمود: زمانى بر امّت من خواهد آمد که مردم از علماء گریزان شوند همان طورى که گوسفند از گرگ گریزان است، خداوند چنین جامعه اى را به سه نوع عذاب مبتلا مى گرداند: 1 ـ برکت و رحمت خود را از اموال ایشان برمى دارد. 2 ـ حکمفرمائى ظالم و بى مروّت را بر آن ها مسلّط مى گرداند. 3 ـ هنگام مرگ و جان دادن، بى ایمان از این دنیا خواهند رفت.


21ـ قالَ(صلى الله علیه وآله): اَلْعالِمُ بَیْنَ الْجُهّالِ کَالْحَىّ بَیْنَ الاْمْواتِ، وَ إنَّ طالِبَ الْعِلْمِ یَسْتَغْفِرُلَهُ کُلُّ شَیء حَتّى حیتانِ الْبَحْرِ، وَ هَوامُّهُ، وَ سُباعُ الْبَرِّ وَ أنْعامُهُ، فَاطْلُبُوا الْعِلْمَ، فَإنّهُ السَّبَبُ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ، وَ إنَّ طَلَبَ الْعِلْمِ فَریضَهٌ عَلى کُلِ مُسْلِم.([21]) فرمود: دانشمندى که بین گروهى نادان قرار گیرد همانند انسان زنده اى است بین مردگان، و کسى که در حال تحصیل علم باشد تمام موجودات برایش طلب مغفرت و آمرزش مى کنند، پس علم را فرا گیرید چون علم وسیله قرب و نزدیکى شما به خداوند است، و فراگیرى علم، بر هر فرد مسلمانى فریضه است.


22ـ قالَ(صلى الله علیه وآله): مَنْ زارَ عالِماً فَکَأنَّما زارَنی، وَ مَنْ صافَحَ عالِماً فَکأنَّما صافَحَنی، وَ مَنْ جالَسَ عالِماً فَکَأنَّما جالَسَنی، وَ مَنْ جالَسَنی فِى الدُّنْیا أجْلَسْتُهُ مَعى یَوْمَ الْقِیامَهِ.([1]) فرمود: هر کس به دیدار و زیارت عالم و دانشمندى برود مثل آن است که مرا زیارت کرده، هر که با دانشمندى دست دهد و مصافحه کند مثل آن که با من مصافحه نموده، هر شخصى همنشین دانشمندى گردد مثل آن است که با من مجالست کرده، و هر که در دنیا با من همنشین شود، در آخرت همنشین من خواهد گشت.


23ـ قالَ(صلى الله علیه وآله): مَنْ تَزَوَّجَ إمْرَأهً لِمالِها وَ کَلَهُ اللّهُ إلَیْهِ، وَ مَنْ تَزَوَّجَها لِجَمالِها رَأى فیها ما یَکَرَهُ، وَ مَنْ تَزَوَّجَها لِدینِها جَمَعَ اللّهُ لَهُ ذلِکَ.([2]) فرمود: هر کس زنى را به جهت ثروتش ازدواج کند خداوند او را به همان واگذار مى نماید، و هر که با زنى به جهت زیبائى و جمالش ازدواج کند خوشى نخواهد دید، و کسى که با زنى به جهت دین و ایمانش تزویج نماید خداوند خواسته هاى او را تأمین مى گرداند.


24ـ قالَ(صلى الله علیه وآله): مَنْ قَلَّ طَعامُهُ، صَحَّ بَدَنُهُ، وَ صَفا قَلْبُهُ، وَ مَنْ کَثُرَ طَعامُهُ سَقُمَ بَدَنُهَ وَ قَسا قَلْبُهُ.([3]) فرمود: هر که خوراکش کمتر باشد بدنش سالم و قلبش با صفا خواهد بود، و هر کس خوراکش زیاد باشد امراض جسمى بدنش و کدورت، قلبش را فرا خواهد گرفت.


25ـ قالَ(صلى الله علیه وآله): لا تُشْبِعُوا، فَیُطْفأ نُورُ الْمَعْرِفَهِ مِنْ قُلُوبِکُمْ.([4] فرمود: شکم خود را از خوراک سیر و پر مگردانید، چون که سبب خاموشى نور عرفان و معرفت ـ در افکار و ـ قلب هایتان مى گردد.


26ـ قالَ(صلى الله علیه وآله): مَنْ تَوَلّى عَمَلا وَ هُوَیَعْلَمُ أنَّهُ لَیْسَ لَهُ بِأهْل، فَلْیتُبَّوَءُ مَقْعَدُهُ مِنَ النّارِ.([5] فرمود: هر که ریاست و مسئولیتى را بپذیرد و بداند که أهلیّت آن را ندارد، ـ در قبر و قیامت ـ جایگاه او پر از آتش خواهد شد.


27ـ قالَ(صلى الله علیه وآله): إنَّ اللّهَ عَزَّ وَجَلَّ لَیُبْغِضُ الْمُؤْمِنَ الضَّعیفِ الَّذی لادینَ لَهُ، فَقیلَ: وَ ما الْمُؤْمِنُ الضَّعیفُ الَّذی لا دینَ لَهُ؟ قالَ: اَلذّی لا یَنْهى عَنِ الْمُنْکَرِ.([6]) فرمود: همانا خداوند دشمن دارد آن مؤمنى را که ضعیف و بى دین است، سؤال شد: مؤمن ضعیف و بى دین کیست؟ پاسخ داد: کسى که نهى از منکر و جلوگیرى از کارهاى زشت نمى کند.


28ـ قالَ(صلى الله علیه وآله): صَدَقَهُ السِّرِّ تُطْفِىءُ الْخَطیئَهَ، کَما تُطْفِىءُ الماءُ النّارَ، وَ تَدْفَعُ سَبْعینَ باباً مِنَ الْبَلاءِ.([7]) فرمود: صدقه اى که محرمانه و پنهانى داده شود سبب پاکى گناهان مى باشد، همان طورى که آب، آتش را خاموش مى کند، همچنین صدقه هفتاد نوع بلا و آفت را بر طرف مى نماید.


29ـ قالَ(صلى الله علیه وآله): عَجِبْتُ لِمَنْ یَحْتَمى مِنَ الطَّعامِ مَخافَهَ الدّاءِ، کَیْفَ لایَحْتمى مِنَ الذُّنُوبِ، مَخافَهَ النّارِ.([8] فرمود: تعجّب دارم از کسانى که نسبت به خورد و خوراک خود اهمیّت مى دهند تا مبادا مریض شوند ولیکن اهمیّتى نسبت به گناهان نمى دهند و باکى از آتش سوزان جهنّم ندارند.


30 ـ قالَ(صلى الله علیه وآله): حُبُّ الْجاهِ وَ الْمالِ یُنْبِتُ النِّفاقَ فِى الْقَلْبِ، کَما یُنْبِتُ الْماءُ الْبَقْلَ.([9]) فرمود: علاقه نسبت به ریاست و ثروت سبب روئیدن نفاق در قلب و درون خواهد شد، همان طورى که آب و باران سبب روئیدن سبزیجات مى باشند.


31ـ قالَ(صلى الله علیه وآله): مَنْ اَصابَ مِنْ إمْرَأه نَظْرَهً حَراماً، مَلاَاللّهُ عَیْنَیْهِ ناراً.([10]) فرمود: هرکس نگاه حرامى به زن نامحرمى بیفکند، خداوند چشم هاى او را پر از آتش مى گرداند.


32ـ قالَ(صلى الله علیه وآله): حَسِّنُوا أخْلاقَکُمْ، وَ ألْطِفُوا جیرانَکُمْ، وَ أکْرِمُوا نِسائَکُمْ، تَدْخُلُوا الْجَنّهَ بِغَیْرِ حِساب.([11]) فرمود: رفتار و اخلاق خود را نیکو سازید، نسبت به همسایگان با ملاطفت و محبّت برخورد نمائید، زنان و همسران خود را گرامى دارید تا بدون حساب وارد بهشت گردید.


33ـ قالَ(صلى الله علیه وآله): اَلْمَرْءُ عَلى دینِ خَلیلِهِ، فَلْیَنْظُر أحَدُکُمْ مَنْ یُخالِطُ.([12]) فرمود: انسان بر روش و اخلاق دوستش پرورش مى یابد و شناخته مى شود، پس متوجّه باشید با چه کسى دوست و همنشین مى باشید.

34ـ قالَ(صلى الله علیه وآله): اَلصَّدقَهُ بِعَشْر، وَ الْقَرْضُ بِثَمانِیَهَ عَشَرَ، وَ صِلَهُ الرَّحِمِ بِأرْبَعَهَ وَ عِشْرینَ.([13]) فرمود: پاداش و ثواب دادنِ صدقه ده برابر درجه، ودادن قرض الحسنه هیجده درجه، و انجام صله رحم بیست و چهار درجه افزایش خواهد داشت.


35ـ قالَ(صلى الله علیه وآله): لا یَمْرُضُ مُؤْمِنٌ وَ لا مُؤْمِنَهٌ إلاّ حَطّ اللّهُ بِهِ خَطایاهُ.([14]) فرمود: هیچ مؤمن و مؤمنه اى مریض نمى گردد مگر آن که خطاها و لغزش هایش پاک و بخشوده مى شود.


36ـ قالَ(صلى الله علیه وآله): مَنْ وَقَّرَ ذا شَیْبَه فِى الاْسْلامِ أمَّنَهُ اللّهُ مِنْ فَزَعِ یَوْمِ الْقِیامَهِ.([15] فرمود: هر کس بزرگ سال مسلمانى را گرامى دارد و احترام نماید، خداوند او را در قیامت از سختى ها و مشکلات در أمان مى دارد.


37ـ قالَ(صلى الله علیه وآله): کُلُّ عَیْن باکِیَهٌ یَوْمَ الْقِیامَهِ إلاّ ثَلاثَ أعْیُن: عَیْنٌ بَکَتْ مِنْ خَشْیَهِ اللّهِ ، وَ عَیْنٌ غُضَّتْ عَنْ مَحارِمِ اللّهِ، وَ عَیْنٌ باتَتْ ساهِرَهً فى سَبیلِ اللّهِ.([16 ]) فرمود: تمامى چشم ها در روز قیامت گریانند، مگر سه دسته: 1 ـ آن چشمى که به جهت خوف و ترس از عذاب خداوند گریه کرده باشد. 2 ـ چشمى که از گناهان و موارد خلاف بسته و نگاه نکرده باشد. 3 ـ چشمى که شبها در عبادت و بندگى خداوند متعال بیدار بوده باشد.


38ـ قالَ(صلى الله علیه وآله): سادَهُ النّاسِ فِى الدُّنْیا الأسْخِیاء، سادَهُ النّاسِ فِى الاخِرَهِ الاْتْقِیاء.([17]) فرمود: سرور و سیّد مردم در دنیا افراد سخاوتمند خواهند بود، و سیّد و سرور انسان ها در قیامت پرهیزکاران مى باشند.


39ـ قالَ(صلى الله علیه وآله): وَ عَظَنی جِبْرئیلُ(علیه السلام): یا مُحَمَّدُ ، أحْبِبْ مَنْ شِئْتَ فَإنَّکَ مُفارِقُهُ، وَ اعْمَلْ ما شِئْتَ فَإنَّکَ مُلاقیهِ.([18]) فرمود: جبرئیل مرا موعظه و نصحیت کرد: با هر کس که خواهى دوست باش، بالأخره بین تو و او جدائى خواهد افتاد. هر چه خواهى انجام ده، ولى بدان نتیجه و پاداش آنرا خواهى گرفت.


40ـ قالَ(صلى الله علیه وآله): اَوْصانى رَبّى بِتِسْع: اَوْصانى بِالاْخْلاصِ فِى السِّرِّ وَ الْعَلانِیَهِ، وَ الْعَدْلِ فِى الرِّضا وَ الْغَضَبِ، وَ الْقَصْدِ فِى الْفَقْرِ وَ الْغِنى، وَ اَنْ أعْفُوَ عَمَّنْ ظَلَمَنى، وَ أعطِیَ مَنْ حَرَمَنى، وَ أصِلَ مَنْ قَطَعَنى، وَ اَنْ یَکُونَ صُمْتى فِکْراً، وَ مَنْطِقى ذِکْراً، وَ نَظَرى عِبْراً.([19]) فرمود: پروردگار متعال، مرا به 9 چیز سفارش نمود: اخلاص در آشکار و پنهان، دادگرى در خوشنودى و خشم، میانه روى در نیاز و توانمندى، بخشیدن کسى که در حقّ من ستم روا داشته است، کمک به کسى که مرا محروم گردانده، دیدار خویشاوندانى که با من قطع رابطه نموده اند، و این که خاموشیم اندیشه و سخنم، یادآورى خداوند; و نگاهم عبرت و پند باشد.




منابع روایات:

[1] - وسائل الشّیعه: ج 4، ص 30، ح 4431. [2] - عقاب الأعمال: ص 343، س 14، وسائل الشّیعه: ج 5، ص 201، ح 6328. [3] - وسائل الشّیعه: ج 4، ص 31، ح 4434. [4] - تأویل الآیات الظاهره: ص 549، س 5; و تفسیر البرهان: ج 4، ص 184، س 26. [5] - أمالى طوسى: ج 2، ص 142، بحارالأنوار: ج 74، ص 80، ح 3. [6] - محاسن برقى: ص 593، ح 110، بحار: ج 63، ص 398، ح 20. [7] - من لا یحضره الفقیه: ج 4، ص 353، ح 5762 چاپ جامعه مدرّسین. [8] - أمالى طوسى: ج 1، ص 158، بحارالأنوار: ج 10، ص 368، ح 15. [9] - أمالى طوسى: ج 1، ص 13، بحارالأنوار: ج 70، ص 373، ح 7. [10] - أمالى طوسى: ج 1، ص 87، بحارالأنوار: ج 90، ص 291، ح 11. [11] - أمالى طوسى: ج 1، ص 219، بحارالأنوار: ج 73، ص 4، ح 13. [12] - أمالى طوسى: ج 1، ص 157، بحارالانوار: ج 93، ص 177، ح 8. [13] - مسکّن الفؤاد شهید ثانى: ص 50، س 1. [14] - أمالى طوسى: ج 2، ص 92، بحارالأنوار: ج 66، ص 375، ح 24. [15] - أمالى صدوق: ص 246، ح 14، بحارالأنوار: ج 63، ص 430، ح 12. [16] - أمالى طوسى: ج 1، ص 56، بحارالأنوار: ج 72، ص 120، ح 7. [17] - أعیان الشّیعه: ج 1، ص 305، بحارالأنوار: ج 100، ص 151، ح 17. [18] - أمالى طوسى: ج 1، ص 360، بحارالأنوار: ج 27، ص 261، ح 2. [19] - أمالى طوسى: ج 2، ص 92، بحارالأنوار: ج 28، ص 47، ح 9. [20] - مستدرک الوسائل: ج 11، ص 376، ح 13301. [21] - بحارالأنوار: ج 1، ص 172، ح 25.[1] - مستدرک الوسائل: ج 17، ص 300، ح 21406. [2] - تهذیب الأحکام: ج 7، ص 399، ح 5. [3] - تنبیه الخواطر، معروف به مجموعه ورّام: ص 548، بحارالأنوار: ج 59، ص 268، ح 53. [4] - مستدرک الوسائل: ج 16، ص 218، ح 19646. [5] - تاریخ إلاسلام: ج 101ـ120، ص 285. [6] - وسائل الشّیعه: ج 16، ص 122، ح 21139. [7] - مستدرک الوسائل: ج 7، ص 184، ح 7984. [8] - بحارالأنوار: ج 70، ص 347، ح 34. [9] - تنبیه الخواطر، معروف به مجموعه ورّام: ص 264 [10] - مستدرک الوسائل: ج 14، ص 270، ح 16685. [11] - أعیان الشّیعه: ج 1، ص 301. [12] - أمالى طوسى: ج 2، ص 132، بحارالأنوار: ج 71، ص 192، ح 12. [13] - مستدرک الوسائل: ج 7، ص 194، ح 8010. [14] - جامع الأحادیث: ج 3، ص 89، ح 35، مستدرک الوسائل: ج 2، ص 66، ح 1422. [15] - کافى: ج 2، ص 658، ح 3، بحارالأنوار: ج 7، ص 302، ح 53. [16] - ثواب الأعمال: ص 211، ح 1، بحارالأنوار: ج 46، ص 100، ح 88. [17] - أعیان الشّیعه: ج 1، ص 302، بحارالأنوار: ج 68، ص 350، ح 1. [18] - أمالى طوسى : ج 2، ص 203، بحارالأنوار: ج 68، ص 188، ح 54. [19] - أعیان الشّیعه، ج 1، ص 300، بحارالأنوار: ج 74، ص 139، ضمن ح 1.

شعر بسیار زیبا در مورد رقيه (س)

یا رقیه (س)

گر شود امشب صفایی می کنم

واژه هایم را خدایی می کنم

ای قلم در دست من امداد کن

سینه ام تنگ آمده فریاد کن

ای قلم در دست من اعجاز کن
ادامه نوشته

شعر بسیار زیبا در مورد امام حسین(ع)

حضرت علی اصغر (ع)

در کویر غربت آئینه ها

در غروب غرق آه سینه ها

در هجوم تیر بغض صد سپاه

با دلی خون ، بی کس و پشت وپناه

خالی از اسباب رزم لشکری

در لباس ساده ی پیغمبری

خسته و لب تشنه با جوش و خروش

رو به میدان کرد پیر گلفروش

روی دستش غنچه ای بی تاب داشت

از عدویش انتظار آب داشت

غنچه لب بسته اش ، بی رنگ بود

با خزان بی حیا در جنگ بود

غنچه اش رو بر خموشی می گذاشت

تاب این که سر نگهدارد نداشت

رو به روی خیل گلچین ایستاد

دشمنش را اینچنین آواز داد

کربلای من غدیر دیگر است

روی دست من علی اصغر است

آمدم تا اینکه سیرابش کنم

جرعه ای آبش دهم خوابش کنم

کودکم از حال رفته بنگرید

از برایش جرعه ای آب آورید

بس زبان دور دهان گردانده است

خرمن هستی من سوزانده است

از ترک خورده لبش ، خون جاری است

زخم شرم از او به قلبم کاری است

ناگهان در خطبه ی آه ِ امام

در خروش اهل کوفه اهل شام

از کمان حرمله تیری پرید

گوش تا گوش علی اصغر درید

بر سپیدی گلویش تیر زد

وای من انگار با شمشیر زد

تا گلوی نازکش از هم گسیخت

خون او بر صورت خورشید ریخت

شعر بسیار زیبا در مورد امام حسین(ع)

خواب دیدم خواب اینکه مرده ام

خواب دیدم خسته و افسرده ام

روی من خروارها از خاک بود

وای قبر من چه وحشتناک بود
ادامه نوشته

جملات دکتر شریعتی در مورد امام حسین

جملات دکتر شریعتی در مورد امام حسین

جملات دکتر شریعتی در مورد امام حسین

جملات زیبا از دکتر علی شریعتی در مورد امام حسین (ع) و واقعه کربلا

*

حسین بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود.افسوس که به جای افکارش، زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.
*
*
“… در عجب‌ام از مردمی که،
خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می‌کنند،
و بر حسین‌ی می‌گریند که آزادانه زیست و آزادانه مرد…”
*
*

حسین, کسی است که به آزادی روح داده و به «بعضی ها» نان.
*
*

ما داستان کربلا را از روز تاسوعا می دانیم و عصر عاشورا ختمش می کنیم؛ بعد دیگر نمی دانیم چه شد! داستان کربلا, نه از آغاز تاسوعا و یا محرم شروع می شود و نه به عصر عاشورا و اربعین تمام می شود. این است که از دو طرف قیچی اش کردیم و آن را از معنی انداختیم, مثل قلبی که از داخل بدن در بیاوریم, که دیگر قلب نیست. باید قلب را در این سینه و اندام بزرگ بشری و در تسلسل عظیم یک دست تاریخ انسان بگذاریم؛ و آن وقت تپش پیدا می کند و آن وقت خون “حسین”, خون می شود. اما الان از آن ماده تخدیری درست کرده ایم.
*
*

“… و حسین، وارث آدم، که به بنی‌آدم زیستن داد، و وارث پیامبران بزرگ، که به انسان، “چگونه باید زیست” را آموختند، اکنون آماده است تا، در این روزگار، به فرزندان آدم، “چگونه باید مرد” را بیاموزد!…”

*
*
حسین (ع) یک درس بزرگ‌تر ازشهادتش به ما داده است و آن نیمه‌تمام گذاشتن حج و به سوی شهادت رفتن است. مراسم حج را به پایان نمی‌برد تا به همه حج‌گزاران تاریخ، نمازگزاران تاریخ، مؤمنان به سنت ابراهیم، بیاموزد که اگر هدف نباشد، اگر حسین (ع) نباشد و اگر یزید باشد، چرخیدن بر گرد خانه خدا، با خانه بت، مساوی است.

*
*

فتواى حسین این است: آرى! در نتوانستن نیز بایستن هست.
*
*

مسؤولیت شیعه بودن یعنی چه، مسؤولیت آزاده انسان بودن یعنی چه، باید بداند که در نبرد همیشه تاریخ و همیشه زمان و همه جای زمین ـ که همه صحنه‌ها کربلاست، و همه ماهها محرم و همه روزها عاشورا ـ باید انتخاب کنند: یا خون را، یا پیام را، یا حسین بودن یا زینب بودن را، یا آن‌چنان مردن را، یا این‌چنین ماندن را …
*
*

این که حسین (ع) فریاد می‌زند:آیا کسی هست که مرا یاری کند و انتقام کشد؟» «هل من ناصر ینصرنی؟» مگر نمی داند که کسی نیست که او را یاری کند و انتقام گیرد؟ این سؤال، ‌سؤال از تاریخ فردای بشری است و این پرسش از آینده است و از همه ماست.
*
*

آنان که رفتند، کاری حسینی کردند. آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند، وگرنه یزیدی‌اند.
*
*

“آنها که تن به هر ذلتى مى ‏دهند تا زنده بمانند، مرده‏ هاى خاموش و پلید تاریخند و ببینید آیا کسانى که سخاوتمندانه با حسین به قتلگاه خویش آمده ‏اند و مرگ خویش را انتخاب کرده ‏اند – در حالى که صدها گریزگاه آبرومندانه براى ماندنشان بود و صدها توجیه شرعى و دینى براى زنده ماندن شان بود – توجیه و تأویل نکرده ‏اند و مرده‏ اند، اینها زنده هستند؟ آیا آنها که براى ماندن‏شان تن به ذلت و پستى، رها کردن حسین و تحمل کردن یزید دادند، کدام هنوز زنده ‏اند؟
*

ادامه زندگاني امام حسين

عدم جلوگیری خداوند از کشته شدن امام حسین (ع)

بی گمان عالم هستی مخلوق خدا و اداره آن در تحت اراده و سنت های الاهی است و خداوند مسبب الاسباب است؛ یعنی او است که بر اساس یک حکمت دقیق بعض از اشیاء را سبب بعض دیگر قرار داده است و اوست که می تواند در مواقعی این سببیت را از آنها بگیرد. همانطور که خداوند آتش را سبب گرما و احتراق و سوزاندن قرار داده است اما وقتی بت پرستان حضرت ابراهیم را در آتش انداختند خداوند متعال این خاصیت را از آن آتش سوزان سلب کرد تا آن حضرت سالم بماند. و همانطور که کارد برنده حضرت ابراهیم را از کار انداخت (جلو بریدن آنرا گرفت) و حضرت اسماعیل را از قربانی شدن به دست پدر نجات داد. آری ما عقیده داریم  که خداوند همچنین قدرت داشت که تمام شمشیر ها و جنجر های یزیدیان را از کار بیندازد و به طرز معجزه آسایی جان امام حسین (ع) و یاران آن حضرت را حفظ نماید. اما چنین معجزه ای واقع نشد؛ زیرا بنا نیست که همه کارهای این جهان از راه معجزه و غیر عادی انجام شود. بلکه سنت الهی این است که همه کارها براساس سنت ها و قواعد و قانون های عادی انجام گیرد.

به علاوه اهداف و فلسفه های مهمی در جریان عاشورا و شهادت امام حسین (ع) وجود داشت که تنها با جریان عادی نهضت عاشورا قابل دست رسی بود. بعضی از این اهداف عبارتند از:

۱٫ با توجه به موقعیت سیاسی که در آن زمان از طرف معاویه و یزید پیش آمده بود و به نام دین، کارهایی را انجام دادند که در واقع مخالف دین بود و همچنین تشخیص حق از باطل سخت شده بود، تنها راهی که می توانست یک بار دیگر دین خدا را ترویج و زنده نماید، شهادت حضرت امام حسین (ع) و فرزندان و اصحاب آن حضرت، بود.[۶۵]

۲٫ آنچه که از روایات وارد شده در این مورد به دست می آید و به آن اشاره شده است، مقدر شدن شهادت برای آن حضرت بود تا بدین وسیله آن هدف اصلی امام حسین (ع) که همان اصلاح امت پیامبر بود،[۶۶] تحقق پیدا کند.

۳٫ امام حسین (ع)، شهادت را زیباترین و گرامی ترین مرگ می دانست؛ این امر، در خطبه ای که در مکه به هنگام عزم حرکت به سمت عراق ایراد کردند، بیان شده است: “آرایش مرگ بر فرزند آدم چون آرایش گردنبند بر گردن دوشیزگان است”؛[۶۷] یعنی مرگ، گردن گیر و تحمیلی نیست، بلکه گردن بند و تجمّلی است؛ چرا انسان این گردن بند و زیور را در راه خدا به گردن نیاویزد؟! و مرگ در راه دین برای امام حسین (ع) لذیذ و در کام او شهد بود.[۶۸] و شهادت نقص نیست بلکه کمال است.[۶۹] و با جلوگیری از شهادت آن حضرت جلو این کمال گرفته می شد.

۴٫ لقای الاهی و دیدار انبیا برای امام حسین (ع)، آن هم در آن شرایط از ماندن در این دنیا مهم تر بود و خود را مشتاق نیاکان خود می دانست؛ چنان که در ادامه آن خطبه در مکه می فرمایند: “گرایش و اشتیاقم به زیارت نیاکانم چون اشتیاق یعقوب به یوسف است”.[۷۰]

۵٫ حضرت امام حسین (ع) نمی خواستند که از معجزه و کرامت استفاده کنند، زیرا استفاده از معجزه و کرامت با آنان که مأمور بودند به ظاهر عمل کنند،‌ منافات داشت. ارزش و جایگاه امام حسین (ع) که هم میان مسلمانان جایگاه بلندی دارد و هم در میان عدالت و آزادی خواهان، بدان جهت است که بر اساس امور عادی و ظاهری و طبیعی عمل نمود. بردن اهل بیت(ع) توسط امام به یک جنگ نابرابر و اسارت آنان و اهانت به ساحت مقدس شان موجب شد که قیام امام ماندگار و جاودان شود. [۷۱]در حالی که امام حسین(ع) می توانست بدون قیام و با استفاده از کرامت، یزید را سرنگون کند اما سرنگونی تأثیر چندانی در رسوا کردن  انحرافات و اهداف شوم بنی امیه نداشت.

۶٫ قضیۀ عاشورا و ظلم ستیزی امام حسین (ع) نمونه ای از قیام در برابر انحرافات و بدعت هایی است که در هر زمان ممکن است در احکام و دستورات دین خدا ایجاد شود و همۀ مسلمانان و انسان ها وظیفه دارند جلوی بدعت ها را بگیرند. اگر بنا بود امام حسین (ع) این وظیفۀ خطیر را با استفاده از قدرت اعجاز و ولایت تکوینی انجام داده باشند، دیگر نمی توانست الگوی زنده ای برای همۀ انسان ها در همۀ زمان ها باشد. بر همین اساس پیامبران و امامان معصوم (ع) ملزم بودند که در کارها و زندگی روزمرۀ خود از علم و قدرت عادی استفاده کنند و دست به اعجاز و کار خارق العاده نمی زدند، مگر در موارد مخصوص و به اذن الاهی که مصلحت دین خدا و هدایت مردم در آن بود. [۷۲] و خداوند نیز اراده کرده که پیامبران و امامان مربیان و الگوهای عملی مردم باشند و مردم با درس گرفتن از زندگی و رفتار آنان خود را تربیت کنند و اگر بنا بود که امام حسین (ع) به طرز معجزه آسایی از شهادت نجات پیدا کند  دیگر زندگی او و اهل بیت و بازماندگان او نمی توانست الگو و نمونۀ مبارزه با سختی ها و صبر و تحمل مشکلات و فداکاری در راه ارزش های انسانی باشد.

امام حسین (ع) و رد نمودن آب در روز عاشورا

در باره این مسئله باید به نکات زیر توجه کرد:

۱٫ پیامبران و امامان معصوم (ع) ملزم بودند که در کارها و زندگی روزمرۀ خود از علم و قدرت عادی استفاده کنند و دست به اعجاز و کار خارق العاده نمی زدند، مگر در موارد مخصوص و به اذن الاهی که مصلحت دین خدا و هدایت مردم در آن بود.

۲٫ امام باقر (ع) فرمود: “اسم اعظم ۷۳ حرف دارد، پیش “آصف بن برخیا” یک حرف بود که با به کار بردن همان یک حرف در یک لحظه تخت بلقیس را آورد و پیش ما (امامان) ۷۲ حرف از اسم اعظم هست”.[۷۳]

۳٫  بله امام حسین (ع) هم دارای اسم اعظم الاهی بوده و هم مستجاب الدعوة هستند و می توانستند از زمین چشمه گوارا بجوشانند و خود و اصحابش را سیراب نماید، ولی این کار را نکردند، چرا که باید طبق اسباب ظاهری وظیفۀ خود را پیش ببرند.

۴٫  اگر بنا باشد ائمۀ اطهار (ع) بر اساس علم و قدرت الاهی که از باری تعالی دریافت کرده اند زندگی کنند و نیازهای خود را برآورده سازند، دیگر زندگی آنها نمی تواند الگو و نمونۀ مبارزه با سختی ها و صبر و تحمل مشکلات و فداکاری در راه ارزش های انسانی باشد.

۵٫  قضیۀ عاشورا و ظلم ستیزی امام حسین (ع) نمونه ای از قیام در برابر انحرافات و بدعت هایی است که در هر زمان ممکن است در احکام و دستورات دین خدا ایجاد شود و همۀ مسلمانان و انسان ها وظیفه دارند جلوی بدعت ها را بگیرند. اگر بنا بود امام حسین (ع) این وظیفۀ خطیر را با استفاده از قدرت اعجاز و ولایت تکوینی انجام داده باشند، دیگر نمی توانست الگوی زنده ای برای همۀ انسان ها در همۀ زمان ها باشد.

۶٫  در روایات معتبر آمده است، امام حسین (ع) برای رفع تشنگی اصحاب شب عاشورا حضرت علی اکبر (ع) را با تعدادی از اصحاب خود مأمور آوردن آب نمود و خود حضرت هم بعد از شهادت حضرت عباس برای رفع تشنگی، خود را کنار فرات رساند، ولی موفق به آشامیدن آب نشد.[۷۴]

۷٫ و یا در روایات بسیاری هست که روز عاشورا امام حسین (ع) علی اصغر را در برابر دشمن آورد و فرمود: “ای مردم اگر به من رحم نمی کنید به این کودک رحم کنید که حرمله با تیری آن کودک تشنه را به شهادت رساند”.[۷۵]

۸٫ وقتی حضرت از دشمنان تقاضای آب می کند، چگونه کسی را که به میل و علاقۀ خود برای آن حضرت  آب آورده است را رد می کند؟

۹٫ لشگریان عبیدالله بن زیاد در روز عاشورا خیام آن حضرت را به محاصرۀ کامل در آورده بودند و تمام ترددها و رفت و آمدها را بشدت کنترل می کردند و مأمور بودند که آن حضرت و یاران او را با در مضیقه آب گذاشتن مجبور به تسلیم سازند و یا آن حضرت را از پای در آورند. حال این سؤال مطرح است که این سقا چگونه حلقۀ محاصره را شکافته و خود را به امام (ع) می رساند؟ آیا چنین سقایی انسان بوده یا مامور غیبی و از جنس موجودات ماوراء ماده؟!

نتیجه این که، این روایت و روایاتی به این مضمون که مسئلۀ تشنگی امام (ع) و اهل بیت و اصحاب آن حضرت را زیر سؤال قرار می دهند و چنین وا نمود می کنند که امام (ع)، از جهت آب هیج در مضیقه قرار نداشته اند، می خواهند سر پوشی بر مظلومیت آن حضرت و جنایات نابخشودنی دشمنان بگذارند تا به این وسلیه قیام آن حضرت و جنایات غیر انسانی دشمنان را کم رنگ جلوه دهند.

بریدن سر امام حسین(ع) از قفا

در چند جا به این نکته اشاره شده  که سر مبارک حضرت امام حسین (ع) را از قفا (پشت سر) بریدند:

۱٫ در کلمات حضرت زینب (س) است که آمده است:”…. یا محمداه بناتک سبایا و ذریتک مقتلة تسفی علیهم ریح الصبا و هذا حسین مجزوز الرأس من القفا ..”[۷۶] یعنی:”…ای محمد اکنون  دخترانت اسیر، فرزندانت کشته ،باد صبا بر بدن آنان می وزد و این حسین است که سرش از پشت سر جداکرده اند…”

۲٫در خطبه امام سجاد (ع) به این نکته اشاره شده است:”… ً أَنَا ابْنُ الْمَجْزُوزِ الرَّأْسِ مِنَ الْقَفَا….” [۷۷] یعنی:”…من فرزند کسی هستم که سرش را پشت گردن جدا کردند….”

۳٫ در زیارت ناحیه مقدسه ،حضرت مهدی(ع) می فرماید:”… ِ السَّلَامُ عَلَى الْمَنْحُورِ فِی الْوَرَى‏…”[۷۸] یعنی :”…سلام بر کسی که او را از پشت سر نحر کردند…”

شهادت امام حسین(ع) و محرم

تحویل سال قمری از زمان های بسیار دور یعنی قبل از اسلام، در ماه محرم بوده و ربطی به اسلام و مسلمین ندارد.  به بیانی واضح؛ وقتی دین جدید (اسلام) بر جزیره العرب حاکم شد همان گاهشماری که مردم عربستان داشتند و در این سرزمین رایج بود، اسلام آن را پذیرفت.[۷۹]

تنها تغییری که دین مقدس اسلام در گاهشماری اعراب داد تغییر در مبدأ سال آن ها بود که آن را از عام الفیل به هجرت رسول اکرم (ص) از مکه به مدینه تغییر داد.[۸۰]

بله در میان ماههای شمسی اعراب که به دو فصل زمستانی (شتایی) و تابستانی (صیفی) تقسیم شده است؛ اول هر فصلی با ماه «ربیع» شروع می شود؛ اول زمستان با ربیع الاول و اول تابستان با ربیع الثانی.

یعقوبی در این خصوص آورده است: «عرب ها ربیع را ماه اول از سال خود می دانند و اول وقت ربیع هم سه روز از ماه ایلول که می گذشته و همراه با آمدن باران بوده، می باشد و اول صیف هم ماه ربیع الثانی بوده که موقع آن پنج روز از ماه آذار می گذشته (اوایل بهار)، بوده است».[۸۱]

ولی ماه شمسی چه قبل از اسلام و چه بعد از اسلام در میان اعراب، بسیار کم رایج بوده به گونه ای که گفته اند تنها برای تجارت و زراعت مجبور از استفاده آن بوده اند.[۸۲]

بنابراین؛ قدمت تحویل سال قمری در ماه محرم، به دوران های بسیار دور در میان اعراب بر می گردد و زمانی که امام حسین (ع) در این ماه به شهادت رسید طبیعی بوده که کسی نتواند اول سال را تغییر داده و آن را به ماه دیگری منتقل کند. علاوه؛ در بین اعراب همانند ایرانیان این رسم وجود نداشته است که تحویل سال را عید و جشن بگیرند یعنی؛ تحویل سال برای آن ها بسیار طبیعی و بدون کوچکترین استقبال و تغییر و تحولی در زندگی روز مره آن ها آغاز می شود.

بله مسأله ای که مطرح است این بوده که بنی امیه بعد از شهادت امام حسین (ع) روز شهادت آن حضرت (عاشورا) را عید خود دانستند و آن را جشن می گرفتند و برای تعظیم و شادی در این روز، روایاتی بسیار جعل کردند که متأسفانه همچنان بسیاری از مسلمین تحت تأثیر این روایات این روز را روز خیر و برکت دانسته و جشن عروسی خود را به این روز می اندازند![۸۳]

زکریای قزوینی در این خصوص نوشته است: بنی امیه بر این نظر بودند که عاشورا را عید بگیرند، لذا در حالی که شیعیان این روز را روز عزاداری قرار داده و در آن نوحه خوانی می کردند و از زینت دوری می جستند، امویان این روز را با آذین بندی و برگزاری مجالس مهمانی جشن می گرفتند.[۸۴]

زرندی حنفی هم می نویسد: روز اول این ماه (صفر) عید بنی امیه است؛ زیرا در این روز سرحسین رضی الله عنه وارد دمشق شد.[۸۵]

البته این مسأله ربطی به اولین ماهِ سال ندارد و اگر آن ها امام حسین(ع)  را در زمان دیگر هم به شهادت می رساندند، بعید نبود که آن روز را روز عید و سرور خود اعلام نمایند.

دفن بدن مطهر امام حسین (ع)

در باره این که بدن مطهر امام حسین (ع) به وسیله چه کسی به خاک سپرده شد، دیدگاه علما متفاوت است. یکی از نظریات ارائه شده در این باره مطابق آنچه در بعضی از روایات و کتب تاریخی آمده، چنین است: بدن مطهر امام حسین (ع) توسط فرزند گرامی شان امام زین العابدین (ع) در سرزمین کربلا به خاک سپرده شد؛ یعنی امام سجاد(ع) جهت تدفین و تشخیص شهدای کربلا مخصوصاً دفن پدر معصومش، حضرت امام حسین(ع) به حکم این ‌که «امام را جز امام کسی تغسیل و تکفین و تدفین نمی‌کند» از راه اعجاز از کوفه و زندان ابن زیاد به کربلا آمد و پیکرهای مطهر شهدا را دفن نمود.

امام‌‌رضا (ع) در مناظره خود با پسر ابوحمزه فرمود: به من بگو آیا حسین بن علی (ع) امام بود؟ گفت: آری، امام فرمود: پس چه کسی امر دفن او را به عهده گرفت؟ گفت: علی بن الحسین(ع) پس امام فرمود: علی بن الحسین کجا بود؟ گفت در کوفه نزد پسر زیاد زندانی بود اما بدون این که آنها با خبر شوند به کربلا آمد و امر دفن پدر را سپری کرد و سپس به زندان برگشت. امام رضا (علیه السلام) فرمود: کسی که علی بن الحسین را قدرت داد که به کربلا بیاید، پدرش را دفن کند و برگردد، مرا نیز می‌تواند به بغداد ببرد تا پدرم را کفن و دفن کنم در حالی که نه در زندان هستم و نه در اسارت.[۸۶]

با توجه به این حدیث می توان گفت امام سجاد (ع) بدن مطهر پدر بزرگوارشان را به خاک سپردند.

ادامه نوشته

زندگی نامه امام حسین (ع)

زندگی نامه امام حسین (ع)

امام حسین (ع) در سوم شعبان سال چهارم هجری در مدینه به دنیا آمد. رسول خدا (ع) نام این فرزند زهرا (ع) را “حسین” نهاد. وی مورد علاقه شدید پیامبر خدا (ع) بود و آن حضرت در باره او فرمود: “حسین منی و انا من حسین…” و در آغوش پیامبر بزرگ شد. هنگام رحلت رسول خدا، شش ساله بود. در دوران پدرش علی بن ابی طالب (ع) نیز از موقعیت والایی برخوردار بود. علم، بخشش، بزرگواری، فصاحت، شجاعت، تواضع، دستگیری از بینوایان، عفو و حلم و … از صفات برجسته این حجت الاهی بود. در دوران خلافت پدرش، در کنار آن حضرت بود و در سه جنگ “جمل”، “صفین” و “نهروان” شرکت داشت.

پس از شهادت پدرش که امامت به حسن بن علی (ع) رسید، همچون سربازی مطیع همراه برادر رهبر و مولای خویش بود. پس از انعقاد پیمان صلح، با برادرش و بقیه اهل بیت (ع) به مدینه آمدند. با شهادت امام مجتبی (ع) در سال ۴۹ یا ۵۰ هجری، بار امامت به دوش سید الشهدا (ع) قرار گرفت.

آن امام همام دارای شش پسر و چهار دختر بودند: علی اکبر، علی اوسط، علی اصغر، محمّد، عبداللّه و جعفر  و به غیر از علی اوسط که منظور امام زین العابدین (ع) است، باقی در کربلا به درجه رفیع شهادت رسیدند و بعضی سه دختر گفته اند: زینب، سکینه و فاطمه (س) و این قول اصحّ است که زینب نام دو دختر به نام های صغرا و کبرا بوده است.

امام حسین (ع) و معنای ثار الله

در باره این موضوع نخست باید گفت: این لقب برای دو امام معصوم، امام علی (ع) و امام حسین (ع) وارد شده است. در زیارت امام حسین (ع) می­خوانیم: «السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا ثَارَ اللَّهِ وَ ابْنَ ثَارِهِ»؛[۱] سلام بر تو اى خون خدا و فرزند خون خدا‏.

در مورد معنای ثار الله دو احتمال وجود دارد:

۱٫ به معنای خونخواهی: درکتب لغت واژۀ «الثار» را به معنای «الطلب بالدم؛ یعنی خونخواهی» معنا کرده­اند. بر این اساس؛ «ثارالله» یعنی کسی که ولی دم و خونخواه او خدا است.

لازم است بدانیم که ندای خونخواهی حسین (ع)؛ یعنی شعار «یا لثارات الحسین»، شعار قیام توابین و نیز قیام مختار، بوده است،[۲] و همچنین شعار فرشتگانی است که کنار قبر او تا ظهور امام زمان (عج) می­مانند،‏[۳] و نیز شعار حضرت مهدی (عج) در هنگام قیام[۴] و شعار یاوران شهادت طلب او است.[۵]

معنایی که از واژۀ «ثارالله» بیان گردید، مورد پذیرش گروه زیادی از دانشمندان اسلامی قرار گرفته است[۶]؛ بر طبق این معنا «ثاراللَّه» یعنى اى کسى که خونبهاى تو متعلق به خدا است و او خونبهاى تو را می­گیرد؛ زیرا تو متعلق به یک خانواده نیستى که خونبهاى تو را رئیس خانواده بگیرد، و نیز متعلق به یک قبیله نیستى که خونبهاى ترا رئیس قبیله بگیرد، تو متعلق به جهان انسانیت و بشریت هستی، تو متعلق به عالم هستى و ذات پاک خدایى، بنا بر این خونبهاى تو را او باید بگیرد، و همچنین تو فرزند على بن ابى طالب هستى که شهید راه خدا بود و خونبهاى او را نیز خدا باید بگیرد.

۲٫ به معنای خون خدا: از کلام علامۀ مجلسی (ره) استفاده می­شود که «الثأر» به معنای خون و خونخواهی آمده است[۷]؛ و آنچه گفتۀ ایشان را تأئید می­کند معنایی است که کتاب لسان العرب از واژۀ «الثار» ارائه کرده است. این کتاب لغت می­گوید: «الثَّأْرُ الطَّلَبُ بالدَّمِ، و قیل: الدم نفسه»؛ یعنی واژۀ «الثار» به معنای طلب کردن خون است و گفته شده که به معنای خود خون نیز آمده است.[۸] پس می­توان گفت که حسین (ع) خون خدا است، اما آیا براستی می­توان این معنا را پذیرفت و آیا خدا جسم است که خون داشته باشد و آیا اصولاً چنین تصوری از خدا می­تواند صحیح باشد؟!

در پاسخ باید گفت: واژه­هایی؛ مانند یدالله و… که در فرهنگ اسلامی بکار برده می­شود، یک تعبیر کنایی یا مجازی تلقی می­شود[۹]؛ مثلا آن­گاه که گفته می­شود علی (ع) یدالله است، منظور این نیست که خدا جسم است و مانند انسان دستی دارد و دست او حضرت علی (ع) است، بلکه مقصود آن است که علی (ع) مظهر قدرت الاهی است.

بر این اساس؛ مصحح اطلاق لقب «ثارالله» بر امام حسین (ع)، می­تواند یکی از احتمالات زیر باشد:

۱٫ اضافۀ «ثار» به «الله» اضافۀ تشریفیه است؛ یعنی این خون به الله که شریف­ترینِ موجودات است، اضافه شده تا کسب شرافت کند و دانسته شود که این خون، خون شریفی است؛ زیرا برای خدا ریخته شده و از این رو به خدا تعلق دارد، همان گونه که در «هذِهِ ناقَةُ اللَّه»[۱۰] ناقه به الله یا در «بیت الله» و «عِنْدَ بَیْتِکَ الْمُحَرَّم‏»[۱۱]، بیت به الله و ضمیر خطاب، برای کسب شرافت، اضافه گردیده است.[۱۲]

۲٫ انسان کاملی که در مدراج کمال به مقام قرب فرائض[۱۳] راه یافته، «یدالله» و «لسان الله» و «ثارالله» می­شود؛ یعنی دست خدا می­شود که اگر خدا بخواهد کاری را انجام دهد با دست او انجام می­دهد. زبان الاهی می­گردد که اگر خدا بخواهد سخن بگوید با زبان او سخن می­گوید، و خون خدا می­شود که اگر خدا بخواهد به خود و مکتب خود در جامعه حیات ببخشد از خون او استفاده می­کند. امام علی (ع) و امام­حسین ­(ع) «ثارالله» هستند؛ زیرا خونی که از آن دو امام ­(ع) بر زمین ریخته شد موجب گردید تا حیات تازه­ای به کالبد دین دمیده شود.

به هر حال در متون دینی ما، لقب «ثارالله» برای امام­حسین ­(ع) بکار برده شده است. ما معتقدیم که معنای اول اگرچه معنای درستی است، اما معنای دوم نیز می­تواند معنای صحیح لقب «ثارالله» باشد و برای اهلش که به عمق این معنا راه یافته­اند، از جهاتی در اولویت قرار داشته باشد.

در این نگاه، آن امام بزرگوار (ع) خون خدا است از آن جهت که خونش حیات تازه­ای به کالبد دین دمیده و باعث شده که نام خدا زنده گردد. خدایی که می رفت کم کم از یادها و خاطره­ها محو شود و عبادتش تبدیل به عادت.

از این جهت گفته می­شود که، اسلام نبوی الحدوث و حسینی البقاء است، و بدیهی است که انسان زنده برای بقایش نیاز به خون دارد و جاری بودن خون در رگ­ها، نماد و سنبل زنده بودن است و آن­گاه که خون از جریان و حرکت باز ایستد، مرگ شخص فرا می­رسد. دقیقاً برای بقای پیکر اسلام نیز باید خونی در رگ­های آن جاری باشد و بر این اساس اگر روزی این خون از آن کالبد جدا شود مرگ آن، حتمی و قطعی است و بعد از آن، آنچه که می­ماند تنها جسمی است بی­روح و بی­جان.[۱۴]

امام حسین چراغ هدایت و کشتی نجات

در منابع روایی آمده است که: إِنَّهُ لَمَکْتُوبٌ عَلَى یَمِینِ عَرْشِ اللَّهِ مِصْبَاحٌ هَادٍ وَ سَفِینَةُ نَجَاة؛ در طرف راست عرش نوشته شده است: حسین چراغ هدایت و کشتى نجات است.[۱۵]

بر این اساس جا دارد که پرسیده شود؛ چرا از بین ائمۀ هدی تنها امام­ حسین(ع) از این لقب برخوردار شدند؟ در پاسخ باید گفت: اگرچه ائمه(ع) نور واحد هستند و همگی چراغ هدایت به حساب می آیند، اما شرائط زمانه باعث می­گردید تا جنبه­ای از شخصیت آنان تجلی پیدا کند و به فعلیت برسد و در نتیجه مظهر یک اسم از اسمای الهی گردند.

با توجه به دو مثال می توان مطلب گفته شده را توضیح داد:

مثال اول: از بین ائمه (ع) تنها امام پنجم (ع) به شکافندۀ علم (باقر) ملقب است، با اینکه همۀ امامان معصوم از علم لدنی برخوردار بودند و این نیست، مگر اینکه در زمان و شرایطی که امام پنجم(ع) زندگی می­کرده است، از سویی نحله­ها و افکار جدیدی، بروز کرده و از سویی دیگر؛ دولت بنی­امیه به ضعف گرائیده بود. در این فضا و بستر فراهم شده، ضروری بود که اصول مکتب تشیع تبیین گردد. این جا بود که آن امام همام حوزۀ درسی را راه‌اندازی کرد و ره­آورد چنین حوزه­ای که در زمان امام صادق(ع) به شکوفایی کامل رسید، تبیین دقیق مکتب اهل بیت و تربیت شاگردان زیادی بود که در دورترین مناطق جهان اسلام به تبلیغ مکتب تشیع روی آوردند. نمود این نقش در امام پنجم باعث گردید تا لقب باقر (شکافندۀ علم) برای آن امام به کار گرفته شود و این نه به معنای آن است که امامان دیگر، عالم نبوده­اند، بلکه تنها گویای نقش ویژۀ علم امام باقر(ع) در ترسیم خطوط و شاخصه­های مکتب اهل بیت است.

مثال دوم: از بین امامان معصوم تنها امام علی(ع) و امام حسین(ع) از لقب ثارالله (خون خدا یا کسی که ولی دم او خدا است) برخوردارند با اینکه همۀ آنان به مرگ طبیعی از دنیا نرفته­اند و شهادت در راه خدا نصیب آنان شده است. دلیل این امر آن است که از بین امامان تنها خون آن دو امام بر زمین ریخته شد و در آن شرایط، این نحوۀ از شهادت، بیشترین نقش و تأثیر را در حیات بخشی به اسلام داشته است و این در حالی است که ویژگی یاد شده در امامان دیگر بروز نکرده است. به عبارت دیگر؛ با این که همۀ امامان جلوۀ کاملى از صفات و اسمای الهى بوده­‏اند، شرایط خاص و ویژگی های زمانه، باعث می‌گردید که جنبه­ای از شخصیت آنها تجلی پیدا کند و به فعلیت برسد و آنان مظهر یک اسم از اسمای الهی گردند و در هر زمان، یک بُعد از ابعاد وجودی آنان ظهور، بروز و جلوۀ خاصى داشته‏ باشد. اما چرا لقب چراغ هدایت و کشتی نجات به طور اخص برای امام حسین (ع) تأکید شده است، با این که طبق حدیث سفینه همه اهل بیت کشتی نجات اند “مثل اهل بیتی فیکم کسفینة نوح”، در جواب باید گفت: موقعیت و شرایط امام حسین(ع) یک شرایط ویژه بود. در آن شرایط بنی امیه توانسته بود با تبلیغات مسموم چهرۀ اسلام را واژگون و مسخ نماید. روشن است که چنین اسلامی نمی توانست هدایت گر انسانها باشد، اسلامی که اجازه می داد خلیفۀ آن یک انسان شراب خوار و قمار باز و… باشد، اسلامی که تبعیض نژادی و طبقاتی را می پذیرفت، اسلامی که سردمدارانش در حالت مستی بر نماز جماعت حاضر می شدند.

امام آن­گاه که از هدف قیام خود سخن مى‏گوید، مى‏فرماید: «انى لم اخرج اشراً و لابطراً و لامفسداً و لاظالماً بل خرجت لطلب الاصلاح فى امة جدى»؛ من نه براى راحت‏طلبى و وانهادن مسئولیت، به راه افتاده‏ام و نه براى خوش‌گذرانى و بیهودگى؛ نه انگیزه‏ام ستم کارى و بی‌دادگرى است و نه تبهکارى، بلکه مى‏خواهم امت جدم را اصلاح کنم‏.[۱۶]

آن حضرت – بعد از ترسیم وضعیت اجتماعى زمانۀ خود- مى‏فرماید: «مگر نمى‏بینید که حق و عدالت اجرا نمى‏شود و مردم دست از باطل نمى‏کشند؟! در چنین محیط فاسد و آلوده‏اى هر فرد با ایمانى آرزومند مرگ و ملاقات پروردگار است».[۱۷] یا آن گاه که از زمامداری یزید با خبر شد، فرمود: «وعلى الاسلام السلام اذ قد بلیت الامة براع مثل یزید».[۱۸] امام در چنین شرایطی توانست هم اسلام را از نابودی نجات بخشد و هم تمام ابعاد اسلام واقعی را در عمل برای جهانیان ترسیم نماید و به نمایش بگذارد و در واقع راه نجات و هدایت را برای انسانها تجسم نماید؛ از این جهت؛ در حادثۀ کربلا و به ویژه روز عاشورا ما شاهد بروز و ظهور همۀ فضائل و خوبی­ها از وجود مقدس امام حسین(ع) و یارانش هستیم، و می توانیم این ادعا را داشته باشیم که تمام ابعاد اسلام توسط ایشان با رنگ خون در زمین کربلا این تابلوی همیشه زنده تاریخ، نقاشی شده است، در حالی­که برای امامان دیگر این شرایط فراهم نشد که همۀ ویژگی­ها و فضائل خود را در معرض دید حقیقت جویان قرار دهند و تمام ابعاد هدایتی اسلام را به نمایش بگذارند و این البته به مقتضای وظیفه­ای بود که برعهدۀ آنان بود که هر شرایط خاص، رفتار خاصی را هم می­طلبید و آنان موظف بودند الگوی رفتاری مناسب همان شرایط را به بشریت ارائه دهند؛ یعنی این محدودیت از سوی شرایط بوده است که رفتار الگویی محدودی را اقتضا می­کرد. به جهت همین جامعیتی که واقعۀ عاشورا از آن برخوردار است این حادثه و خود امام حسین (ع) چراغی شدند که با نگاه به این چراغ کسی گمراه نمی شود و در دریای طوفانی غرق نخواهد شد. به عبارت دیگر؛ آن امام چراغ هدایت است براى آنهایى که در ظلمات جهل گرفتار آمدند و کشتى نجات است براى آنهایى که در گرداب دنیا دست و پا مى‏زنند. لذا در زیارت اربعین امام حسین(ع) مى‏خوانیم: «وبذل مهجته فیک لیستنقذ عبادک من الجهالة و حیرة الضلالة و قد توازر علیه من غرّته الدنیا…»؛ خون پاکش را در راه تو به خاک ریخت تا بندگانت را از جهالت و سرگردانى گمراهى نجات بخشد، در حالى که دنیا طلبان (کسانى که دنیا فریبشان داده بود) بر علیه او یک دست شده بودند.[۱۹]

برای آگاهی بیشتر، نک: ترخان، قاسم، نگرشی عرفانی، فلسفی و کلامی به: شخصیت و قیام امام حسین (ع)، انتشارات چلچراغ، ۱۳۸۸ ه ش.

نمایه مرتبط:

امام حسین (ع) و معنای ثار الله، ۷۱۲۴ (سایت اسلام کوئست: ۷۲۵۸).

امام حسن و امام حسین (ع) سید جوانان بهشت

اولیای الاهی که امام حسن(ع) و امام حسین(ع) از برجستگان آنان می باشند، همگی از شرافت خاصی نسبت به دیگر بهشتیان برخوردارند و بدین اعتبار می توان تمام آنان را سید و بزرگ بهشتیان دانست، اما گاهی ویژگی هایی در برخی از این مقربان درگاه الاهی وجود دارد که جنبه ای خاص از سیادت آنان را برجسته می سازد.

اگر به فاطمه زهرا(س) “سیدة نساء اهل الجنة” گفته می شود و اگر امام چهارم(ع) با لقب “سید العابدین” و “سید الساجدین” شناخته می شود، این بدان معنا نیست که فاطمه(ع) بر مردان و امام سجاد بر غیر عابدان و ساجدان سیادتی ندارند، بلکه به دلیل ویژگی زن بودن حضرت زهرا(س) و دل مشغولی امام چهارم(ع) به عبادت و سجده در زمانی که دشمن، او را از دیگر فعالیت های اجتماعی محروم کرده بود، آنان مستحق داشتن چنین القابی شدند.

بر این اساس، نمی توان این پرسش را مطرح کرد که آیا تنها امام سجاد(ع) است که به دلیل داشتن چنین القابی، بر تمام ساجدان و عابدان، سیادت و سروری دارد و حتی اجدادش رسول الله(ص) و امیر المؤمنین(ع) نیز از داشتن چنین سیادتی محروم می باشند؟!

سیادت و برتری حسنین(ع) نسبت به جوانان اهل بهشت نیز از این دیدگاه توجیه پذیر است؛ چون این بزرگواران در اوائل ظهور اسلام متولد شده و نوجوانی و جوانی آنها مصادف با جوانی اسلام بوده و در میان مسلمانان چه در زمان پیامبر(ص) و چه بعد از آن، هیچ کودک، جوان و نوجوانی به اندازۀ آنها از احترام برخوردار نبوده و تقوا و شخصیت آنان قابل مقایسه با دیگر جوانان نبود، چنین لقب شایسته ای بر آنان نهاده شد و گرنه، آنان هم سرور جوانان بهشتی اند و هم سرور بزرگسالان و پیرانشان.

در راستای آنچه بیان شد، توجهتان را به دو روایت ذیل جلب می کنیم:

۱٫ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ )ع(: “زُورُوا قَبْرَ الْحُسَیْنِ )ع( وَ لَا تَجْفُوهُ فَإِنَّهُ سَیِّدُ شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ مِنَ الْخَلْقِ وَ سَیِّدُ شَبَابِ الشُّهَدَاء”.[۲۰]

امام صادق (ع) فرمودند: به زیارت قبر حسین(ع) بشتابید و در حق او جفا نکنید زیرا او سید جوانان بهشتی تمام جهانیان است و او سید شهیدان جوان است.

اگر در روایت فوق دقت فرمایید، علاوه بر سید شهیدان (سید الشهداء) که لقب مشهور امام حسین(ع) می باشد و با اینکه حضرتش هنگام شهادت در سن میانسالی بودند، لقب دیگری با عنوان “سید شهیدان جوان” نیز برای ایشان به کار گرفته شده است که شاید اشاره به فضیلت شهیدان جوان داشته باشد که این امام بزرگوار، عنایت ویژه ای نسبت به آنان دارد.

۲٫ عن علی )ع( قال: قال رسول الله )ص( : “أتانی ملک فقال: یا محمد إن الله تعالى یقول لک إنی قد أمرت شجرة طوبى أن تحمل الدر و الیاقوت و المرجان و أن تنثره على من قضى عقد نکاح فاطمة من الملائکة و الحور العین و قد سر بذلک سائر أهل السماوات و إنه سیولد بینهما ولدان سیدان فی الدنیا و سیسودان على کهول أهل الجنة و شبابها و قد تزین أهل الجنة لذلک فاقرر عینا یا محمد فإنک سید الأولین و الآخرین”‏.[۲۱]

امام علی(ع) به نقل از پیامبر خدا(ص) فرمودند که فرشته ای نزدم آمده و عرضه داشت که ای محمد! …..و آن دو فرزند (حسنین ع) در دنیا دو بزرگوارند و به زودی سرور جوانان و پیران بهشت خواهند شد و … .

در این روایت، هم اشاره به جوانان بهشتی شده و هم پیران آن، اما با توجه به اصل پذیرفته شده ای که در بهشت، پیر و کهنسالی وجود ندارد، در یک جمع بندی باید گفت که این دو نوادۀ پیامبر(ص) بر تمام بهشتیان سروری دارند، اما این سیادت و برتری در مورد آن دسته از بهشتیانی که هنگام جوانی به شهادت رسیده و یا وفات کرده اند، نمود و جلوۀ بیشتری خواهد داشت. چنین بیانی، منافات با جوان بودن تمام بهشتیان ندارد و منظور از پیران اهل جنت پیرانی هستند که در دنیا در سن پیری وفات یافته یا به شهادت رسیده اند.

پرسش دیگری که در این زمینه شاید به ذهن برسد آن است که با توجه به این حدیث، آیا حسنین(ع) بر پیامبران و امامان دیگر نیز سروری و سیادت دارند که پاسخ آن را در این نکته می توان خلاصه کرد که هر سخنی را می توان دارای استثنائاتی دانست که گاه این استثنائات در داخل همان سخن بیان می شوند و گاه به دلیل وضوح و روشنی، نیازی به بیان آن نبوده و مخاطبان باید با توجه به قرائن و شواهد، متوجه آن شوند.

بر این اساس، آنچه مطمئنا از این روایت برداشت می شود، سروری این دو امام بر عموم بهشتیان است و نه افرادی چون پیامبر(ص)، امیر المؤمنین(ع)، فاطمه زهرا(س) و …

در این راستا، به روایت ذیل که در موردی مشابه بیان شده توجه فرمایید:

مردی خدمت امام صادق(ع) عرضه داشت که آیا پیامبر(ص) در مورد ابوذر بیان نفرمود که او راست گوترین مردم است.

امام فرمود: بلی! آن مرد گفت پس پیامبر خدا(ص) و  امیر المؤمنین(ع) کجا هستند؟! امام حسن(ع) و امام حسین(ع) کجا هستند؟!(آیا ابوذر راست گوتر از آنهاست؟) امام بعد از بیان سخنانی فرمودند که ما اهل بیت در این مقایسه جایی نداریم.[۲۲]

یعنی با توجه به قرائن و شواهد به خوبی می توان دریافت که راست گویی ابوذر با عموم مردم مقایسه شده و نه با اهل بیت (ع)، گرچه در داخل متن روایت، چنین تفکیکی وجود ندارد.

ادامه نوشته

متن زیبا در وصف امام حسین (ع)

امام حسین ع

تو دلم یه دنیا حرفه که میخوام بگم برا تو ،

چی میشه بیام دوباره ببینم کربُبلاتو
بـا خودم یه نـذری کردم که اگه تو رو بـبینم ،

با همـون نگاه اول جونمو بدم برا تو
آقـاجون دلم گرفتـه مثـل آسمون پائیز ،

میدونـم مـرغ دل من دوبـاره کرده هواتو
دل من سائـل عشقه ، دل تو ساحـل غـمها ،

چی میـشه کشتی قـلبم کناره بگیره با تو
چی میشه خونه قلبم بشه جای تو همیشه ،

حک کنی رو صفحهء دل نقش روی دلرباتو

دوست دارم این دفعه که میام توی ِ صحن و سرات ، آغوش ِ گرمتو واکنی بگی :

خوش اومدی ، خسته نباشی عزیزم
دوست دارم دست ِ نوازش بـکشی روی سرم
دوست دارم سجده کنم روی پاهات
توی سجده ذکرم این باشه آقا : همش بگم جونم فدات ، جونم فدات
دوست دارم وقت جون دادن بیای سرمو به دامن بگیری
دوست دارم نگاه آخرم باشی
دوست دارم تصویر آخری که از دنیا به عقبی می برم

عکس زیبای رُخ ِ حسین فاطمه باشه
دوست دارم دست منو بذاری تو دست ابالفضل رشید
وای دوباره زنده شد خاطرات ِ کربـُبـَلا
یادش بخیر اون شبی که قدم زنان گریه کنان

تو صحن بین الحرمین از ته دل زار میزدم
میون اون همه زائر مات و مبهوت شده بودم
زائرا ، سینه زنا ، روضه خونا غوغا به پا کرده بودند
یکی می گفت با صدشور و نوا ، درد دارم دوا میخوام
یکی می گفت حسین ، مریض دارم شفا میخوام
یا مـَنْ ا ِسْمـُهُ دَواء حسین و ذ ِکْرُهْ شـِفاء حسین

امام حسین ع

مجموعه طرح های زیبا با موضوع امام حسین و عاشورا

مجموعه طرح های زیبا با موضوع امام حسین و عاشورا


مجموعه طرح های زیبا با موضوع امام حسین و عاشورا 



مجموعه فوق همان گونه که در تصاویر مشاهده می کنید آثار هنری با مضوع عاشورا بوده که شامل نقاشی های زیبا و آثار تایپوگرافی بوده که هریک از آثار به نوعی سعی در نمایش مظلومیت و مصیبت امام حسین علیه السلام و یارانش بوده که برخی در نوع خود بسیار زیبا و تاثیر گذار طراحی شده است.
آثار فوق مربوط به هنرمندان خارجی و تعدادی نیز مربوط به هنرمندان داخلی بوده که از سایت Deviantart جمع آوری و تقدیم به کلیه کاربران پرشین جی اف ایکس و علاقه مندان و عزاداران حسینی می شود.
جهت مشاهده آثار در اندازه واقعی بروی تصاویر کلیک کنید

(19) مولا و ليلا  

(19) مولا و ليلا 
 بشر بن حارث كه به بشر حافى نيز شهرت دارد، از عارفان بنام قرن دوم است . وى اهل مرو بود و گويند در ابتدا روزگار خود را به گناه و خوشگذرانى صرف مى كرد كه ناگهان به زهد و عرفان گراييد . علت شهرت او به حافى آن است كه هماره با پاى برهنه مى گشت . از او حكايات بسيارى نقل شده است ؛ از جمله :
در بازار بغداد مى گشتم كه ناگهان ديدم مردى را تازيانه مى زنند. ايستادم و ماجرا را پى گرفتم . ديدم كه آن مرد، ناله نمى كند و هيچ حرفى كه نشان درد و رنج باشد از او صادر نمى شود. پس از آن كه تازيانه ها را خورد، او را به حبس بردند. از پى او رفتم . در جايى ، با او رو در رو شدم و پرسيدم : اين تازيانه ها را به چه جرمى خوردى ؟ گفت : شيفته عشقم . گفتم : چرا هيچ زارى نكردى ؟ اگر مى ناليدى و آه مى كشيدى و مى گريستى ، شايد به تو تخفيف مى دادند و از شمار تازيانه ها مى كاستند. گفت : معشوقم در ميان جمع بود و به من مى نگريست . او مرا مى ديد و من نيز او را پيش چشم خود مى ديدم . در مرام عشق ، زاريدن و ناليدن نيست .
گفتم : اگر چشم مى گشودى و ديدگانت معشوق آسمانى را مى ديد، به چه حال بودى !؟ مرد زخمى ، از تاءثير اين سخن ، فريادى كشيد و همان جا جان داد . (41)
در اين معنا، مولوى گفته است :
عشق مولا كى كم از ليلا بود
 
گوى گشتن بهر او اولى بود (42)
 
همو گويد:
اى دوست شكر بهتر، يا آن كه شكر سازد
 
خوبى قمر بهتر، يا آن كه قمر سازد
 
بگذار شكرها را، بگذار قمرها را
 
او چيز دگر داند، او چيز دگر سازد (43) 

 

(18) آب دادن اسب ، در حال نماز  

(18) آب دادن اسب ، در حال نماز 
 ابوحامد غزالى ، از دانشمندان بزرگ اسلامى در قرن پنجم و ششم هجرى است . به سال 450 هجرى در توس زاده شد و پنجاه و پنج سال بعد (505 هجرى ) در همان جا درگذشت . زندگانى شخصى و علمى امام محمد غزالى ، پر از حوادث و مسافرت ها و نزاع هاى علمى است . وى برادرى داشت كه به عرفان و اخلاق شهره بود و در شهرهاى ايران مى گشت و مردم را پند و اندرز مى داد . نام او احمد بود و چند سالى از محمد، كوچك تر . محمد و احمد، هر دو در علم و عرفان به مقامات بلندى رسيدند؛ اما محمد بيش تر در علم و احمد در عرفان .
محمد غزالى بر اثر نبوغ و دانش بسيارى كه داشت ، از سوى خواجه نظام الملك طوسى ، وزير ملكشاه سلجوقى و مؤ سس دانشگاه هاى نظاميه ، به رياست بزرگ ترين دانشگاه اسلامى آن روزگار، يعنى نظاميه بغداد، منصوب شد . وى در همان جا، نماز جماعت اقامه مى كرد و عالمان و طالبان علم به او اقتدا مى كردند. روزى به برادر كوچك تر خود، احمد، گفت : مردم از دور و نزديك به اين جا مى آيند تا در نماز به من اقتدا كنند و نماز خود را به امامت من بگزارند؛ اما تو كه در كنار من و برادر منى ، نماز خود را با من نمى گزارى . احمد، رو به برادر بزرگ تر خود كرد و گفت : پس از اين در نماز شما شركت خواهم كردم و نمازم را با شما خواهم خواند.
مؤ ذن ، صداى خود را كه گواهى به يكتايى خداوند و رسالت محمد (ص ) بود، بلند كرد و همه را به مسجد فرا خواند. محمد غزالى ، عالم بزرگ آن روزگار، پيش رفت و تكبير گفت . احمد به برادر اقتدا كرد و به نماز ايستاد؛ اما هنوز در نيمه نماز بودند كه احمد نماز خود را كوتاه كرد و از مسجد بيرون آمد و در جايى ديگر نماز خواند. محمد غزالى از نماز فارغ شد و همان دم پى برد كه برادر، نماز خود را از جماعت به فرادا برگردانده است . او را يافت و خشمگينانه از او پرسيد: اين چه كارى بود كه كردى ؟
برادر، محمد!آيا تو مى پسندى كه من از جاده شرع خارج شوم و به وظايف دينى خود عمل نكنم ؟
نه نمى پسندم .
وقتى در نماز شدى ، من به تو اقتدا كردم ؛ ولى تا وقتى به نماز خود، پشت سر تو ادامه دادم كه تو در نماز بودى .
آيا من از نماز خارج شدم ؟
آرى ؛ تو در اثناى نماز، از آن بيرون آمدى و پى كارى ديگر رفتى .
اما من نمازم را به پايان بردم .
نه برادر در اثناى نماز، به ياد اسب خود افتادى و يادت آمد كه او را آب نداده اند . پس در همان حال ، در اين انديشه فرو رفتى كه اسب را آب دهى و او را از تشنگى برهانى . وقتى ديدم كه قلب و فكر تو از خدا به اسب مشغول شده است ، وظيفه خود ديدم كه نمازم را با كسى ديگر بخوانم ؛ زيرا در آن هنگام ، تو ديگر در نماز نبودى و نمازگزار بايد به كسى اقتدا كند كه او در حال خواندن نماز است .
محمد غزالى ، از خشم پيشين به شرم فرو رفت و دانست كه برادر، از احوال قلب او آگاه است . آن گاه روى به اطرافيان خود كرد و گفت : برادرم ، احمد، راست مى گويد . در اثناى نماز به يادم آمد كه اسبم را آب نداده اند و كسى بايد او را سيراب كند . (40)

(17) شتر بر بام خانه !  

(17) شتر بر بام خانه ! 
 ابراهيم ادهم از نامورترين عرفان اسلامى است كه در قرن دوم هجرى مى زيست ؛ درباه او نوشته اند كه در جوانى ، امير بلخ بود و جاه و جلالى داشت . سپس به راه زهد و عرفان گراييد و همه آنچه را كه داشت ، رها كرد. علت تغيير حال و دگرگونى ابراهيم ادهم را به درستى ، كسى نمى داند . عطار نيشابورى در كتاب تذكرة الاولياء، دو حكايت مى آورد و هر يك را جداگانه ، علت تغيير حال و تحول شگفت ابراهيم ادهم مى شمرد . در اين جا هر دو حكايت را با تغييراتى در عبارات و الفاظ مى آوريم .
حكايت نخست :
در هنگام پادشاهى ، شبى بر تخت خوابيده بود كه صدايى از سقف كاخ شنيد. از جا برخاست و خود بر بام قصر رفت . ديد كه مردى ساده و ميان سال ، بر بالاى بام قصر او، در گشت و گذار است ، ابراهيم گفت : تو كيستى ؟ گفت : شترم را گم كرده ام و اين جا، او را مى جويم . ابراهيم گفت :اى نادان !شتر بر بام مى جويى ؟ آيا شتر، بال دارد كه پرواز كند و به اين جا بيايد!؟ شتر بر بام چه مى كند؟!
مرد عامى گفت : آرى ؛ شتر بر بام جستن ، عجيب است ؛ اما از آن عجيبت تر كار تو است كه خدا را بر تخت زرين و جامه اطلس مى جويى . اين سخن ، چنان در ابراهيم اثر كرد كه يك مرتبه از هر چه داشت ، دل كند و سر به بيابان نهاد. در آن جا، يكى از غلامان خود را ديد كه گوسفندان او را چوپانى مى كند. همان جا، جامه زيبا و گرانبهاى خود را به او داد، و جامه چوپانى او را گرفت و پوشيد.(37)
حكايت دوم :
روزى ابراهيم ادهم كه پادشاه بلخ بود، بار عام داده ، همه را نزد خود مى پذيرفت . همه بزرگان كشورى و لشكرى نزد او ايستاده و غلامان صف كشيده بودند . ناگاه مردى با هيبت از در درآمد و هيچ كس را جراءت و ياراى آن نبود كه گويد: تو كيستى ؟ و به چه كار مى آيى ؟ آن مرد، همچنان آمد و آمد تا پيش تخت ابراهيم رسيد . ابراهيم بر سر او فرياد كشيد و گفت : اين جا به چه كار آمده اى ؟
مرد گفت : اين جا كاروانسرا است و من مسافر . كاروانسرا، جاى مسافران است و من اين جا فرود آمده ام تا لختى بياسايم . ابراهيم به خشم آمد و گفت : اين جا كاروانسرا نيست ؛ قصر من است .
مرد گفت : اين سرا، پيش از تو، خانه كه بود؟ ابراهيم گفت : فلان كس . گفت : پيش از او، خانه كدام شخص بود. گفت : خانه پدر فلان كس .
گفت : آن ها كه روزى صاحبان اين خانه بودند، اكنون كجا هستند؟
گفت : همه آن ها مردند و اين جا به ما رسيد.
مرد گفت : خانه اى كه هر روز، سراى كسى است و پيش از تو، كسان ديگرى در آن بودند، و پس از تو كسان ديگرى اين جا خواهند زيست ، به حقيقت كاروانسرا است ؛ زيرا هر روز و هر ساعت ، خانه كسى است .
ابراهيم ، از اين سخن ، در انديشه فرو رفت و دانست كه خداوند، او را براى اين جا و يا هر خانه ديگرى نيافريده است . بايد كه در انديشه سراى آخرت بود، كه آن جا آرام گاه ابدى است و در آن جا، هماره خواهيم بود و ماند . (38) پيش صاحب نظران ، ملك سليمان باد است
 
بلكه آن است سليمان كه ز ملك آزاد است (39)

 

(16) پند سوم  

(16) پند سوم 
 حكايت كرده اند كه مردى در بازار دمشق ، گنجشكى رنگين و لطيف ، به يك درهم خريد تا به خانه آورد و فرزندانش با آن بازى كنند. در بين راه ، گنجشك به سخن آمد و مرد را گفت : در من فايده اى ، براى تو نيست . اگر مرا آزاد كنى ، تو را سه نصيحت مى گويم كه هر يك ، همچون گنجى است . دو نصيحت را وقتى در دست تو اسيرم مى گويم و پند سوم را، وقتى آزادم كردى و بر شاخ درختى نشستم ، مى گويم . مرد با خود انديشيد كه سه نصيحت از پرنده اى كه همه جا را ديده و همه را از بالا نگريسته است ، به يك درهم مى ارزد . پذيرفت و به گنجشك گفت كه پندهايت را بگو.
گنجشك گفت : نصيحت اول آن است كه اگر نعمتى را از كف دادى ، غصه مخور و غمگين مباش ؛ زيرا اگر آن نعمت ، حقيقتا و دائما از آن تو بود، هيچ گاه زايل نمى شد . ديگر آن كه اگر كسى با تو سخن محال و ناممكن گفت ، به آن سخن هيچ توجه نكن و از آن درگذر .
مرد، چون اين دو نصيحت را شنيد، گنجشك را آزاد كرد . پرنده كوچك بركشيد و بر درختى نشست . چون خود را آزاد و رها ديد، خنده اى كرد . مرد گفت : نصيحت سوم را بگو!گنجشك گفت : نصيحت چيست !؟اى مرد نادان ، زيان كردى . در شكم من دو گوهر هست كه هر يك بيست مثقال وزن دارد . تو را فريفتم تا از دستت رها شوم . اگر مى دانستى كه چه گوهرهايى نزد من است ، به هيچ قيمت ، مرا رها نمى كردى .
مرد، از خشم و حسرت ، نمى دانست كه چه كند. دست بر دست مى ماليد و گنجشك را ناسزا مى گفت . ناگهان رو به گنجشك كرد و گفت : حال كه مرا از چنان گوهرهايى محروم كردى ، دست كم ، آخرين پندت را بگو. گنجشك گفت : مرد ابله !با تو گفتم كه اگر نعمتى را از كف دادى ، غم مخور؛ اما اينك تو غمگينى كه چرا مرا از دست داده اى . نيز گفتم كه سخن محال و ناممكن را نپذير؛ اما تو هم اينك پذيرفتى كه در شكم من گوهرهايى است كه چهل مثقال وزن دارد. آخر من خود چند مثقالم كه چهل مثقال ، گوهر با خود حمل كنم !؟ پس تو لايق آن دو نصيحت نبودى و پند سوم را نيز با تو نمى گويم كه قدر آن نخواهى دانست . اين را گفت و در هوا ناپديد شد .(36)
پند گفتن با جهول خوابناك
 
تخم افكندن بود در شوره خاك 

 

(15) قيمت ملك  

(15) قيمت ملك 
 شقيق بلخى از عرفاى قرن دوم هجرى و معاصر هارون الرشيد، خليفه مقتدر عباسى است . از مهم ترين تعاليم او به شاگردانش ، توكل بود.
نقل است كه چون شقيق بلخى ، قصد كعبه كرد و به بغداد رسيد، هارون الرشيد، او را نزد خود خواند. چون شقيق به نزد هارون آمد، هارون گفت : تو شقيق زاهدى ؟ گفت : شقيق ، منم ، اما زاهد نيستم .
مرا پندى ده !
اگر در بيابان تشنه شوى ، چنانكه به هلاكت نزديك باشى ، و آن ساعت ، آب بيابى ، آن را به چند دينار مى خرى ؟
به هر چند كه فروشنده ، بخواهد.
اگر نفروشد مگر به نيمى از سلطنت تو، چه خواهى كرد؟
نيمى از ملك خود را به او مى دهم و آب را از او مى گيرم تا در بيابان ، بر اثر تشنگى نميرم .
اگر تو آن آب بخورى ، ولى نتوانى آن را دفع كنى ، چه خواهى كرد؟
همه اطبا را از هر گوشه مملكتم ، جمع مى كنم تا مرا درمان كنند.
اگر طبيبان نتوانستند، مگر طبيبى كه دستمزدش ، نيمى از سلطنت تو باشد، چه خواهى كرد؟
براى آن كه از مرگ ، رهايى يابم ، نيمى از ملك خود را به او مى دهم تا مرا درمان كند.
اى هارون !پس چه مى نازى به ملكى كه قيمتش يك شربت آب است كه بخورى و از تو بيرون آيد؟
هارون ، بگريست و شقيق را گرامى داشت . (35) 

(14) اگر مرا يافتيد ...  

(14) اگر مرا يافتيد ... 
 بالاخره ، سقراط به مرگ ، محكوم شد . اكنون او بايد خود را براى مرگ آماده كند. كسانى گرد او جمع شدند و از او خواستند كه از عقايد خود دست بردارد تا حكم دادگاه درباره او اجرا نشود.
سقراط، گفت : هرگز به حقيقت ، پشت نمى كنم . من آنچه را كه فهميده ام ، گفته ام و از آن ، دست بر نخواهم داشت .
گفتند: فقط براى نجات خود، سخنى باب ميل آنان بگو . پس از آن كه آزاد شدى ، باز به عقايد و باورهاى خود بازگرد . سقراط گفت : هرگز چنين نخواهم كرد . من مرگ را پذيرايم ، ولى دروغ را تن نمى دهم .
شاگردانش ، گريه مى كردند و ضجه مى زدند . يكى از آن ميان گفت :اى استاد!اكنون كه دل به مرگ داده اى و خود را براى سفر آخرت آماده مى كنى ، ما را بگوى كه پس از مرگت ، تو را در كجا و چگونه ، به خاك بسپاريم . سقراط تبسم كرد و گفت : پس از مرگ ، اگر مرا يافتيد، هر كار كه خواستيد، بكنيد.
شاگردان دانستند كه استاد، در آخرين لحظات عمر خويش نيز، به آنان درس معرفت مى دهد و دريافتند كه پس از مرگ انسان ، آنچه باقى مى ماند، خود او نيست ؛ بلكه مقدارى گوشت و استخوان است كه اگر به سرعت ، آن را در جايى دفن نكنند، فاسد خواهد شد.
سقراط به آنان آموخت كه آدمى ، پس از مرگ ، به جايى مى رود كه زندگان ، او را نمى يابند و آنچه از او ميان مردم ، باقى مى ماند، جسمى است كه ديگر، ارتباطى و نسبتى با انسان ندارد. از اين رو به شاگردانش گفت : اگر مرا يافتيد، هر كار كه خواستيد، بكنيد . يعنى شما مرا نخواهيد يافت تا در اين انديشه باشيد كه كجا و چگونه دفن كنيد.(34)

(13) همسفر با دشمن

(13) همسفر با دشمن 
 الياس ، امير و سالار سپاه نيشابور بود . در قرن چهارم ، نيشابور از بزرگ ترين و مهم ترين ، شهرهاى ايران به شمار مى آمد . منصب سپه سالارى در آن شهر و در آن قرون ، بسيار مهم و عالى بود .
روزى الياس نزد عارف بزرگ و همشهرى خود، ابوعلى دقاق (32) آمد .پيش او دو زانو نشست و او را بسى احترام كرد . سپس از ابوعلى خواست كه او را پندى دهد.
ابوعلى دقاق گفت : تو را پند نمى دهم ؛ اما از تو سؤ الى دارم كه مى خواهم آن را پاسخ درست گويى .
الياس گفت : بپرس تا پاسخ گويم .
دقاق ، چشم در چشم الياس دوخت و گفت : مى خواهم بدانم كه تو زر و مال را بيش تر دوست دارى يا دشمنت را؟
الياس از اين سؤ ال به شگفت آمد . بى درنگ گفت : سيم و زر را دوست تر دارم .
ابوعلى ، قدرى در خود فرو رفت . سپس سر برداشت و گفت : اگر چنين است كه تو مى گويى ، پس چرا آن را كه دوست تر دارى (زر) اين جا مى گذارى و با خود نمى برى ؛ اما آن را كه هيچ دوست ندارى و خصم تو است ، با خويشتن مى برى ؟!
الياس ، از اين سخن تكانى خورد و چشمانش پر از اشك شد . لختى گذشت ؛ به خود آمد و به دقاق گفت :
مرا پندى نيكو دادى و از خواب غفلت ، بيدار كردى . خداوند به تو خير دهد كه مرا به راه خير راه نمودى . (33) 

(12) چاه خون !

(12) چاه خون ! 
 روزى پيغمبر (ص ) با لشكريان خويش در محلى فرود آمد . آن حضرت ، گروهى از همراهان خود را فرمود تا از چاهى آب برآورند .
مردى از لشكريان باز آمد و گفت : يا رسول الله !از چاه ، آب سرخ بيرون مى آيد!
رسول (ص ) فرمود: آن ، آب سرخ نيست ، خون است .
گفتند: خون در چاه ، از كجا آمده است ؟ پيغمبر خدا (ص ) فرمود: گويا على با اين چاه ، سخن گفته و اسرار خود را در آن ريخته است . (31)

(11) درگاه خالى  

(11) درگاه خالى 
 بايزيد بسطامى ، به حتم در شمار بزرگ ترين و مؤ ثرترين عارفان اسلامى و شيفتگان الهى است . به دليل تاءثيرش بر همه مردان راه حق ، داستان ها و سخنان او بيش از هر عارفى در كتاب ها آمده است . عطار در كتاب تذكرة الاولياء كه شرح حال و مقامات عارفان است ، بيش از همه ، درباره او سخن گفته و شرح حال داده است . در اواخر قرن دوم هجرى در شهر بسطام كه اكنون در نزديكى شهر شاهرود قرار دارد، تولد يافت و در سال 261 قمرى در همان جا درگذشت . مزار او، اينك محل اجتماع گروه هايى از مردم اهل دل است و زيارتگاه عام و خاص . درباره بايزيد بسطامى ، سخن بسيار مى توان گفت ؛ اما در اين جا همين قدر بيفزاييم كه وى سمبل و نماد عرفان اسلامى نيز محسوب مى شود و علت آن ، شهرت وى در ميان اهل معرفت است . تا آن جا كه مولوى در مثنوى ، او را سمبل حقيقت و بزرگى مى شمارد و مثل پاكى و صداقت ؛ آن جا كه مى گويد:
از برون ، طعنه زنى بر بايزيد
 
از درونت ننگ مى دارد يزيد
 
يعنى از بيرون چنان خود را آراسته اى كه بايزيد را هم قبول ندارى ؛ ولى درونت ، چنان است كه يزيد از آن ننگ دارد .
حكايت زير را عطار در كتاب خود آورده است :
نقل است كه بايزيد را پرسيدند كه اين درجه به چه يافتى و بدين مقام از چه راه رسيدى ؟
گفت : شبى در كودكى ، از بسطام بيرون آمدم . ماهتاب مى تافت و جهان آرميده بود. به قدرت خدا، جايگاهى را ديدم هژده هزار عالم در جنب آن ، ذره اى مى نمود . سوزى در من افتاد و حالتى عظيم بر من غالب شد . گفتم : خداوندا!درگاهى بدين عظيمى و چنين خالى ؟!و كارگاهى بدين شگرفى و چنين پنهان ؟
همان دم هاتفى (28) آواز داد كه درگاه خالى نه از آن است كه كس نمى آيد؛ از آن است كه ما نمى خواهيم ؛ هر ناشسته رويى ، (29) شايسته اين درگاه نيست . (30) 

(10) شاه شاهان  

(10) شاه شاهان 
 نوشته اند: روزى اسكندر مقدونى ، نزد ديوجانس آمد تا با او گفت و گو كند. ديوجانس كه مردى خلوت گزيده و عارف مسلك بود، اسكندر را آن چنان كه او توقع داشت ، احترام نكرد و وقعى ننهاد . اسكندر از اين برخورد و مواجهه ديوجانس ، برآشفت و گفت :
اين چه رفتارى است كه تو با ما دارى ؟ آيا گمان كرده اى كه از ما بى نيازى ؟
آرى ، بى نيازم .
تو را بى نياز نمى بينم .بر خاك نشسته اى و سقف خانه ات ، آسمان است . از من چيزى بخواه تا تو را بدهم .
اى شاه !من دو بنده حلقه به گوش دارم كه آن دو، تو را اميرند . تو بنده بندگان منى .
آن بندگان تو كه بر من اميرند، چه كسانى اند؟
خشم و شهوت . من آن دو را رام خود كرده ام ؛ حال آن كه آن دو بر تو اميرند و تو را به هر سو كه بخواهند مى كشند. برو آن جا كه تو را فرمان مى برند؛ نه اين جا كه فرمانبرى زبون و خوارى . (26)
وقت خشم و وقت شهوت مرد كو؟
 
طالب مردى چنينم كو به كو (27)
 

(9) عشق بازى با نام دوست

(9) عشق بازى با نام دوست (23) 
 نشسته بود، و گوسفندانش پيش چشم او، علف هاى زمين را به دهان مى گرفتند و مى جويدند . صدها گوسفند، در دسته هاى پراكنده ، منظره كوهستان را زيباتر كرده بود . پشت سرش ، چند صخره و كوه و كتل ، به صف ايستاده بودند . ابراهيم ، به چه مى انديشد؟ به شماره گوسفندانش ؟ يا عجايب خلقت و پرودگار هستى ؟
نگاهش به خانه اى مى ماند كه در هر گوشه آن ، چراغى روشن است . گويى در حال كشف رازى يا حل معمايى بود . نه گوسفندان ، و نه ماه و خورشيد و ستارگان ، جايى در قلب شيفته او نداشتند . آن جا . جز خدا نبود، و خدا، در آن جا، بيش از همه جا بود.
گوسفندان مى رفتند و مى آمدند، و ابراهيم از انديشه پروردگار خود، بيرون نمى آمد . ناگهان ، صدايى شنيد؛ صدايى كه او ساليان دراز در آرزوى شنيدن آن از زبان قوم خود بود . اما آنان جز بت و بت پرستى ، هنرى نداشتند . آن صدا، نام معشوق ابراهيم را به گوش او مى رساند.
يا قدوس !(اى خداك پاك و بى عيب و نقص )
ابراهيم از خود بى خود شد و لذت شنيدن آن نام دل انگيز، هوش از سر او برد . چون به هوش آمد، مردى را ديد كه بر صخره بلندى ايستاده است . گفت : اى بنده خدا!اگر يك بار ديگر، همان نام را بر زبان آرى ، دسته اى از گوسفندانم را به تو مى دهم . همان دم ، صداى يا قدوس دوباره در كوه و دشت پيچيد . ابراهيم در لذتى دوباره و بى پايان ، غرق شد .شوق شنيدن نام دوست ، در او چنان اثر كرد كه جز شنيدن دوباره و چند باره ، انديشه اى نداشت .
دوباره بگو، تا دسته اى ديگر از گوسفندانم را نثار تو كنم .
- يا قدوس !
باز هم بگو!
يا قدوس !
...
ديگر براى ابراهيم ، گوسفندى ، باقى نمانده بود؛ اما جانش همچنان خواستار شنيدن نام مبارك خداوند، بود . ناگهان ، چشمش بر سگ گله افتاد و قلاده زرينى كه بر گردن او بود . دوباره به شوق آمد و از گوينده ناشناس ‍ خواست كه باز بگويد و عطايى ديگر بگيرد . مرد ناشناس يك بار ديگر، صداى يا قدوس را روانه كوه ها كرد و ابراهيم بار ديگر به وجد آمد. اكنون ، ديگر چيزى براى ابراهيم نمانده است تا بدهد و نام دوست خود را باز بشنود . شوق ابراهيم ، پايان نپذيرفته بود، اما چيزى براى نثار كردن در بساط خود نمى يافت . نگاهى به مرد ناشناس انداخت و آخرين دارايى را نيز به او پيشنهاد كرد .
اى بنده خوب خدا!يك بار ديگر آن نام دلنشين را بگوى تا جان خود را نثار تو كنم .
مرد ناشناس ، تبسمى زيبا در صورت خود ظاهر كرد و نزد ابراهيم آمد . ابراهيم در انتظار شنيدن نام دوست خود بود؛ اما آن مرد، گويى سخن ديگرى با ابراهيم داشت .
من جبرئيل ، فرشته مقرب خداوندم . در آسمان ها سخن تو در ميان بود و فرشتگان از تو مى گفتند؛ تا اين كه همگى خداى خويش را ندا كرديم و گفتيم : بارالها!چرا ابراهيم كه بنده خاكى تو است به مقام خليل الهى (24) رسيد و ما را اين مقام نيست . خداوند، مرا فرمان داد كه به نزد تو بيايم و تو را بيازمايم . اكنون معلوم گشت كه چرا تو خليل خدا هستى ؛ زيرا تو در عاشقى ، به كمال رسيده اى .اى ابراهيم !گوسفندان ، به كار ما نمى آيند و ما را به آن ها نيازى نيست . همه آن ها را به تو باز مى گردانم .
ابراهيم گفت : شرط جوانمردى و در مرام آزادگان نيست كه چيزى را به كسى ببخشند و سپس بازگيرند . من آن ها را بخشيده ام و باز پس نمى گيرم . جبرئيل گفت : پس آن ها را بر روى زمين مى پراكنم ، تا هر يك در هر كجاى صحرا و بيابان كه مى خواهد، بچرد . پس ، تا قيامت ، هر كه از اين گوسفندان ، شكار كند و طعام سازد و بخورد، مهمان تو است و بر سفره تو نشسته است . (25)

(8) سبب برترى  

(8) سبب برترى 
 ابوالقاسم ، جنيد بن محمد بن جنيد، ملقب به سيد الطائفه ، از بزرگان و مشاهير عرفان است . اصلش از نهاوند و مقيم بغداد بود . وى خواهرزاده سرى سقطى است . سى بار پياده به حج رفت . پايه طريقت و شيوه عرفانى او صحو يعنى هشيارى و بيدارى است ؛ بر خلاف پيروان بايزيد بسطامى كه سكر يعنى ناهشيارى را پايه طريقت خود قرار داده اند . وى در طريقت عرفانى خود، سخت پايبند شريعت بود . اكثر سلسله هاى عرفانى ، خود را به او منسوب مى كنند . جنيد، در سال 297 ه .ق درگذشت .
نقل است كه جنيد مريدى داشت كه او را از همه عزيزتر مى شمرد و گرامى اش مى داشت . ديگران را حسد آمد . شيخ از حسادت ديگر مريدان ، آگاه شد . گفت : ادب و فهم او از همه بيش تر است . ما را نظر در آن (ادب و فهم ) است . امتحان كنيم تا شما را معلوم گردد .
فرمود تا بيست مرغ آوردند و گفت : هر مرغ را، يكى برداريد و جايى كه كسى شما را نبيند، بكشيد و بياريد. همه برفتند و بكشتند و باز آمدند، الا آن مريد، كه مرغ را زنده باز آورد.
شيخ پرسيد كه چرا نكشتى ؟ گفت :شيخ فرموده بود كه جايى بايد مرغ را كشت كه كسى نبيند، و من هر جا كه مى رفتم حق تعالى مى ديدم .
شيخ رو به اصحاب كرد و گفت : ديديد كه فهم او چگونه است و فهم ديگران چون ؟
همه استغفار كردند و مقام آن مريد را بزرگ داشتند . (22)

(7) تعجب عزرائيل  

(7) تعجب عزرائيل 
 سليمان (ع ) روزى نشسته بود و نديمى با وى . ملك الموت (عزرائيل ) در آمد و تيز در روى آن نديم مى نگريست . پس چون عزرائيل بيرون شد ، آن نديم از سليمان پرسيد كه اين چه كسى بود كه چنين تيز در من مى نگريست ؟ سليمان گفت : ملك الموت بود . نديم ترسيد . از سليمان خواست كه باد را فرمان دهد تا وى را به سرزمين هندوستان برد تا شايد از اجل گريخته باشد .
سليمان باد را فرمان داد تا نديم را به هندوستان برد . پس در همان ساعت ملك الموت باز آمد. سليمان از وى پرسيد كه آن تيز نگريستن تو در آن نديم ما، براى چه بود . گفت : عجب آمد مرا كه فرموده بودند تا جان وى همين ساعت در زمين هندوستان قبض كنم ؛ حال آن كه مسافتى بسيار ديدم ميان اين مرد و ميان آن سرزمين . پس تعجب مى كردم تا خود خواست بدان سرعت ، به آن جا رود . (21) 

(6) ناخلف باشم اگر من ...

(6) ناخلف باشم اگر من ... 
 چهل بار، حج به جا آورده بودم و در همه آن ها، جز توكل زاد و توشه اى همراه خود نداشت . در آخرين حج خود، در مكه ، سگى را ديد كه از ضعف مى ناليد و گرسنگى ، توش و توانى براى او نگذاشته بود . شيخ كه مردم او را نصر آبادى خطاب مى كردند، نزديك سگ رفت و چاره او را يك گرده نان ديد . دست در كيسه خويش كرد؛ چيزى نيافت . آهى كشيد و حسرت خورد كه چرا لقمه اى نان ندارد تا زنده اى را از مرگ برهاند . ناگاه روى به مردم كرد و فرياد كشيد: كيست كه ثواب چهل حج مرا، به يك گرده نان بخرد؟ يكى بيامد و آن چهل حج عارفانه را به يك گرده نان خريد و رفت . شيخ آن نان را به سگ داد و خداى را سپاس گفت كه كارى چنين مهم از دست او بر آمد.
آن جا مردى ايستاده بود و كار شيخ را نظاره مى كرد . پس از آن كه سگ ، جانى گرفت و رفت ، آن مرد نزد شيخ آمد و گفت : اى نادان !گمان كرده اى كه چهل حج تو، ارزش نانى را داشته است ؟ پدرم (حضرت آدم ) بهشت را با همه شكوه و جلالش ، به دو گندم فروخت و در آن نان كه تو از آن رهگذر گرفتى ، هزاران دانه گندم است .
شيخ ، چون اين سخن را شنيد، از شرم به گوشه اى رفت و سر در كشيد . (20)
حافظ، اين مضمون را در چند جاى ديوان خود آورده است ؛ از جمله :
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
 
ناخلف باشم اگر من به جوى نفروشم
 
فروختن بهشت به دو گندم : اشاره به خوردن حضرت آدم (ع ) و همسرش ‍ حوا (س ) از درخت گندم در بهشت دارد . آن دو، بهشت را با خوردن دو گندم از درخت ممنوعه ، از كف دادند . اين حكايت كه در همه كتب آسمانى آمده است ، دستمايه شاعران شده است تا بدين وسيله ، به مردم هشدار دهند كه نبايد همه عبادات و اعمال خود را به هدف ورود در بهشت انجام دهند كه بسيارى از جمله آدم و حوا بهشت را به كمترين بها، رها كردند و دل بدان نبستند . حافظ در جايى ديگر از ديوانش گفته است :
نه من از پرده تقوا به در افتادم و بس
 
پدرم نيز بهشت ابد از دست بهشت 
 

(5) فرمان شگفت  

(5) فرمان شگفت 
 ابو عبدالله محمد بن خفيف شيرازى ، معروف به شيخ كبير، از عارفان بزرگ قرن چهارم هجرى است . وى عمرى دراز يافت .سخنان و روايات منسوب به او در آثار صوفيان اهميت بسيار دارد. هميشه در سير و سفر بود و پدرش مدتى بر فارس حكومت مى كرد . در سال 371 هجرى قمرى درگذشت و اكنون مزار او در يكى از ميدان هاى شيراز است .
او را دو مريد بود كه هر دو احمد نام داشتند . يكى را احمد بزرگ تر مى گفتند و ديگرى را احمد كوچك تر . شيخ به احمد كوچك تر، توجه و عنايت بيش ترى داشت . ياران ، از اين عنايت خبر داشتند و بر آن رشك مى بردند .نزد شيخ آمده ، گفتند: احمد بزرگ تر، بسى رياضت كشيده و منازل سلوك را پيموده است ، چرا او را دوست تر نمى دارى ؟ شيخ گفت : آن دو را بيازمايم كه مقامشان بر همگان آشكار شود.
روزى احمد بزرگ تر را گفت : يا احمد!اين شتر را برگير و بر بام خانه ما ببر .
احمد بزرگ تر گفت : يا شيخ !شتر بر بام چگونه توان برد؟ شيخ گفت : از آن در گذر، كه راست گفتى .
پس از آن احمد كوچك تر گفت : اين شتر بر بام بر .احمد كوچك تر، در همان دم كمر بست و آستين بالا زد و به زير شتر رفت كه او را بالا برد و به بام آرد. هر چه نيرو به كار گرفت و سعى كرد، نتوانست . شيخ به او فرمان داد كه رها كند، و گفت : آنچه مى خواستم ، ظاهر شد . اصحاب گفتند: آنچه بر شيخ آشكار شد، بر ما هنوز پنهان است .
شيخ گفت : از آن دو، يكى به توان خود نگريست نه به فرمان ما . ديگرى به فرمان ما انديشيد، نه به توان خود . بايد كه به وظيفه انديشيد و بر آن قيام كرد، نه به زحمت و رنج آن . خداى نيز از بندگان خواهد كه به تكليف خود قيام كنند و چون به تكليف و احكام ، روى آورند و به كار بندند، او را فرمان برده اند و سزاوار صواب اند؛ اگر چه از عهده برنيايند . و البته خداوند به ناممكن فرمان ندهد.(19) 

(4) همان كس  

(4) همان كس 
 كافرى ، غلامى مسلمان داشت . غلام به دين و آيين خود سخت پايبند بود و كافر، او را منعى نمى كرد . روزى سحرگاه ، غلام را گفت : طاس و اسباب حمام را برگير تا برويم . در راه به مسجدى رسيدند. غلام گفت :اى خواجه !اجازت مى فرمايى كه به اين مسجد داخل شوم و نماز بگزارم . خواجه گفت : برو؛ ولى چون نمازت را خواندى ، به سرعت باز گرد. من همين جا مى ايستم و تو را انتظار مى كشم .
نماز در مسجد پايان يافت . امام جماعت و همه نمازگزاران يك يك بيرون آمدند . اما خواجه هر چه مى گشت ، غلام خود را در ميان آن ها نمى يافت . مدتى صبر كرد؛ پس بانگ زد كه اى غلام بيرون آى . گفت : نمى گذارند كه بيرون آيم . چون كار از حد گذشت . خواجه سر در مسجد كرد تا ببيند كه كيست كه غلامش را گرفته و نمى گذارد كه بيرون آيد . در مسجد، جز كفشى و سايه يك كس ، چيزى نديد . از همان جا فرياد زد: آخر كيست كه نمى گذارد تو بيرون آيى . غلام گفت : همان كس كه تو را نمى گذارد كه به داخل آيى . (18)

آفتاب و مهتاب  

(3) آفتاب و مهتاب 
 پيرى ، از مريدان خود پرسيد: هيچ كارى و اثرى از شما سر زده است كه سودى براى ديگرى داشته باشد؟ يكى گفت : من امير بودم . گدايى به در خانه من آمد. چيزى خواست . من جامه خود و انگشتر ملوكانه به او دادم و او را بر تخت شاهى نشاندم و خود به حلقه درويشان پيوستم .
ديگرى گفت : از جايى مى گذشتم . يكى را گرفته بودند و مى خواستند كه دستش را ببرند. من دست خود فدا كردم و اينك يك دست ندارم .
پير گفت : شما آنچه كرديد در حق دو شخص معين كرديد. مؤ من چون آفتاب و مهتاب است كه منفعت او به همگان مى رسد و كسى از او بى نصيب نيست . آيا چنين منفعتى از شما به خلق خدا رسيده است ؟ (17) 

(2) چه كنم با شرم ؟  

(2) چه كنم با شرم ؟ 
 مردى از اهل حبشه نزد رسول خدا صلوات الله عليه و آله آمد وگفت : يا رسول الله !گناهان من بسيار است . آيا در توبه به روى من نيز باز است ؟ پيامبر (ص ) فرمود: آرى ، راه توبه بر همگان ، هموار است . تو نيز از آن محروم نيستى .
مرد حبشى از نزد پيامبر (ص )رفت . مدتى نگذشت كه بازگشت و گفت :
يا رسول الله !آن هنگام كه معصيت مى كردم ، خداوند، مرا مى ديد؟
پيامبر (ص ) فرمود: آرى ، مى ديد مرد حبشى ، آهى سرد از سينه بيرون داد و گفت : توبه ، جرم گناه را مى پوشاند؛ چه كنم با شرم آن ؟ در دم نعره اى زد و جان بداد . (16) 

دوزخى كيست ؟  

(1) دوزخى كيست ؟ 
 جعفر بن يونس ، مشهور به شبلى ( 335 247) از عارفان نامى و پر آوازه قرن سوم و چهارم هجرى است . وى در عرفان و تصوف شاگرد جنيد بغدادى ، و استاد بسيارى از عارفان پس از خود بود.
در شهرى كه شبلى مى زيست ، موافقان و مخالفان بسيارى داشت . برخى او را سخت دوست مى داشتند و كسانى نيز بودند كه قصد اخراج او را از شهر داشتند. در ميان خيل دوستداران او، نانوايى بود كه شبلى را هرگز نديده و فقط نامى و حكايت هايى از او شنيده بود. روزى شبلى از كنار دكان او مى گذشت . گرسنگى ، چنان ، او را ناتوان كرده بود كه چاره اى جز تقاضاى نان نديد. از مرد نانوا خواست كه به او، گرده اى نان ، وام دهد . نانوا برآشفت و او را ناسزا گفت . شبلى رفت .
در دكان نانوايى ، مردى ديگر نشسته بود كه شبلى را مى شناخت . رو به نانوا كرد و گفت : اگر شبلى را ببينى ، چه خواهى كرد؟ نانوا گفت : او را بسيار اكرام خواهم كرد و هر چه خواهد، بدو خواهم داد. دوست نانوا به او گفت : آن مرد كه الآن از خود راندى و لقمه اى نان را از او دريغ كردى ، شبلى بود . نانوا، سخت منفعل و شرمنده شد و چنان حسرت خورد كه گويى آتشى در جانش برافروخته اند . پريشان و شتابان ، در پى شبلى افتاد و عاقبت او را در بيابان يافت . بى درنگ ، خود را به دست و پاى شبلى انداخت و از او خواست كه بازگردد تا وى طعامى براى او فراهم آورد . شبلى ، پاسخى نگفت . نانوا، اصرار كرد و افزود: منت بر من بگذار و شبى را در سراى من بگذران تا به شكرانه اين توفيق و افتخار كه نصيب من مى گردانى ، مردم بسيارى را اطعام كنم . شبلى پذيرفت .
شب فرا رسيد . ميهمانى عظيمى برپا شد . صدها نفر از مردم بر سر سفره او نشستند . مرد نانوا صد دينار در آن ضيافت هزينه كرد و همگان را از حضور شبلى در خانه خود خبر داد .
بر سر سفره ، اهل دلى روى به شبلى كرد و گفت : يا شيخ !نشان دوزخى و بهشتى چيست ؟ شبلى گفت : دوزخى آن است كه يك گرده نان را در راه خدا نمى دهد؛ اما براى شبلى كه بنده ناتوان و بيچاره او است ، صد دينار خرج مى كند!بهشتى ، اين گونه نباشد . (15)